۱۳۹۹ اردیبهشت ۵, جمعه

محله ی ما - گیل آوایی

 

محله ی ما
گیل آوایی
سپتامبر 2009

انتشار : یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸


روزهای خوش آن سالها، اوج محبوبیت آغاسی بود با آن ترانه های عامه پسندش که هیچ روز و شبی بدون صدای آغاسی در رادیو و تلویزیون نمی گذشت. ترانه هایش گل کرده بود و آمنه آمنه، شب کارون و...... ورد زبان راننده و بقال و کارگر و باربر شده بود.
خیابان ذرع وُ نیمی محله مان که در آن سالهای کودکی به پهنا و درازای بزرگراهی در نظرگاهم می نشست، خوش خوشانم می شد روزهایی که از قهوه خانه صدای رادیوی به اندازه صندوق چوبی مادر بزرگ که بر بالای رف ِ قهوه خانه خودنمایی می کرد، بلند می شد و اصغر آقای قهوه چی که شباهت زیادی به اصغر بهاری داشت، در گستره آب پاشی شده جلوی قهوه خانه اش میز و صندلی ها را ردیف می کرد و با همه از پیر و جوان می گفت و می خندید که گاه شوخی های دلنشین اش با دستفروش کنار قهوه خانه اش شور و حال همه محله می نمود.
حاج خانم که همیشه اخمش به راه می شد وقتی مَشتی خانم صدایش می کردند، با کرشمه جانانه ای نگاه به اصغر آقا می کرد و از قنادی روبروی قهوه خانه، "نباتی" ( آب نبات) می خرید که بهانه ای بود برای لحظه ای بودن و دیدن آن غروب دمان محله که شور خاصی داشت و صد البته با هر بار آمدن، چشمک دستفروش به اصغر آقا که چاشنی حضور حاج خانم می شد.
صدای آغاسی تمام محله را پر می کرد. سپور محله ی ما که بامدادانِ خلوتِ بی آمد وُ شد، زباله ها را جمع می کرد و همیشه خدا هم شاکی بود از پخش و پلا شدن زباله ها و زحمت زیادش برای جمع کردنشان، دست و رویی شسته،  بر صندلی ای کنار اصغرآقا لمی آنچنانی می داد و با همصداییِ زمزمه واری آمنه آمنه می خواند به  لبخندی که شیطنت معصومانه از آن می بارید در آن لحظه که بدور از جان کندن هر روزه و عرق ریزان نفس گیرش از برای لقمه ای، نفس تازه می کرد.
صدای گُرزعلی که بتازگی دست از قمار برداشته بود، مزه ی همه ی مردان محله می شد وقتی سر و کله اش پیدا می شد و برای مشتری جمع کردن که یخ در بهشت بفروشد، داد می زد: " ساب[1] بوکوردم، شکرا زیاد دوکوردم (" (اشتباه کردم، شکرش را زیاد کردم) چارچرخ دستی اش را با آب و تاب به جلو می راند و قیافه ای جدی برای کسب و فروش می گرفت تا کسی سر شوخی و فحشهای آنچنانی با او باز نکند که هر بار تیرش به سنگ می خورد و امکان نداشت از محله ی ما بگذرد و بی فحش وشوخی و داد و فریاد باشد. کافی بود صدایش بپیچد که ساف بوکوردم شکرا زیاد دوکوردم...... و تیمور، رفیق جان جانی اش که خودشیرینی اش را به دوست اش ترجیح می داد، بلافاصله پس از شنیدن صدای گُرزعلی جواب می داد فلانجای مادرت خندیدی که اشتباه کردی شکر را زیاد ریختی!!! و خنده ی بی امان و ریسه رفتن همۀ اهل محل دنباله ی پاسخ تیمور به گرزعلی می شد. بیچاره گرزعلی با لبخندهای زورکی که بزور خودش را کنترل می کرد، فحش را می خورد و هیچ نمی گفت اما تیمورخوب می دانست که در باغ محله که جمع می شوند حسابش را خواهد رسید.
باغ محله ما نیز ماجرایی داشت. در آن باغ درس می خواندیم. تیم فوتبال داشتیم که تیم فوتبال فردوسی نام داشت و فوتبال بازی می کردیم و صد البته قمار هم یک پای همۀ ماجراها بود و ما بچه های سر بزیر و درسخوانِ محله هم مورد مهربانی همۀ آنهایی بودیم که کارشان قمار و حشیش و......پرداختنهایی از این دست بود. پدرها هم عمله و بنا و راننده و پاسبان و گروهبان ژاندارمری و معلم و گاه کارمند بودند. بچه هایی که پدرها کارشان فصلی بود و درآمد هم فصلی، حسرت به دلهای بچه های دیگری بودند که پدرانشان درآمد ثابت و مستمر داشتند و این میانه بزن بهادری و همیشه بی اجازه تا هر وقت که بخواهند بیرون باشند و هر کاری که خواستند بکنند، شناسه ی این بچه هابود و حسادت و قیافه ی عبوس بچه های باصطلاح مرفه محله که همیشۀ خدا کتکشان به راه بود وقتی که می خواستند پا به پای بچه های ندار باشند!
محله های کارگری و فقیر نشین هم ویژگیهای دلنشینی داشت و شاید دارد هنوز هم! دردهای مشترک، همدردیها، همیاریها و نزدیکیهای بی مثال بین خانوارهای ساکن این محله ها، پیوندهای با شکوه انسانی را به تماشا می گذاشت. دعواها و سر و صداهای وقت و بی وقت هم سمفونیِ همیشه در حال اجرای این محله ها بود که قهرهای زورکیِ برخی از اهل محل که آن هم شور و صفایی کمتر از زمان آشتی نداشت، تماشایی بود بخصوص آنگاه که نیازِ به هم یا پشیمانی از قهر بودن یا حتی دلتنگی برای همدلیِ هر روزه، گپ زدن و از قهر در آمدن را اجتناب ناپذیر می کرد که قیافه گرفتنهای زورکی خصمانه، به نگاه آشتی و لبخند مهربانانه تغییر می یافت. 

ناتمام

[1] ساب = همان کلمه سهو است

آی وای می غاز بمرده*=ای وای غازم مرده است - گیل آوایی



جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۷

 آی وای می غاز بمرده = ای وای غازم مرده است
گیل آوایی

لالایی مان، سمفونی دریا بود وُ آوازهای باران بر بام خانه مان و رقص شبح وارش در گذر نور ِ فانوس و آسودگی خوابمان، پارس کردن سگ همیشه یار که خطر را پیش از آنکه سر رسیده باشد، می دانست.
دور ترین خاطره ام به سالهای شاید 1338 یا 39 بر می گردد به زمانی که برای راه رفتن باید دست مادر می گرفتم. تنها، تصویری از آن در دهنم مانده است که در حیاط خانه با انبوه درخت نارنج و سگ سیاه و زرد رنگی که همیشه با ما بود. نمای ماتی از کت ِ خاکستری رنگ، در ذهن من است و صد البته شکل و فرم خاص آن سالها و سنی که داشتم.
کوچه ای شنی خانه مان را به خیابان، یا شاید بهتر باشد بگویم، جاده ای وصل می کرد که یک سوی آن ردیف خانه های از هم جدا شده بود با پرچین های ساخته شده از نی و چوب و گاه سیم خارداری که حتی برخی را اصلن مرز و دیواری نبود. آن سوی جاده یا بقولی خیابان، باریکه راهی بود که به ماسه های دریا وصل می شد و تپه ماهورهایی پرده ی حائل می شد میان ما و گستره بی مثال خزری که گشاده دست و بی دریغ، روزی رسان بسیارانی از جمله ما بود.
هیچ وعده ی غذایی مان، بی ماهی نبود و یادآوری و حتی دستور مادر که دست را پس از خوردن ِ غذا با آب نگه داشته شده از شستن برنج که " فشکله آب " می گفتیم – می گوییم هنوز – بشوییم تا بوی ماهی بر دستانمان نماند.
حیاط خانمان، گذشته از نارنجزار انبوه، باغکی داشت که هنوز هم تصویر آن مملو از همه چیز بود که می خواستیم. از هر سبزی خوردنی و میوه و بر و باری!
دنیای کودکی دنیای کارتنی این سالهاست گویی. دنیا ی همه چیز ممکن که در آن مردان و زنان و بزرگترها بسان غولهایی می نمودند که نگریستن ِ به آنها، سربالا کردنی می طلبید که گویی برج سر به فلک کشیده ای را چنان می نگری که تعادل به هم ریزد! و در همین سالها کسی که دبیرستان بود و سالهای آخر را می گذراند، با سوادترین می نمود و دانشمندی که پاسخ همه پرسشهایمان را می دانست، مخصوصن که روزهای زمستانی ِ دلگیر که هیچ کاری نبود و بیرون دویدن و بازی کردن هم! و بی حوصلگی این روزها ماجرای دور هم نشستن بود و داستان بافی ها و پرسش و پاسخ ها میان ما و دانشمندان سالهای آخر دبیرستان!
حوضچه ای در حیاط خانه بود که چاهی با دیواره ی چوبی کنار آن خودنمایی همیشگی داشت و چوبکی که یک سر آن بشکل عدد هفت بود که " کرده خاله " اش می گفتیم – می گوییم هنوز هم- کنار همین حوضچه تظاهرات مرغ و خروس و اردک و غاز ماجرای هر ظرف شستنی بود و وحشت شان از کرده خاله اگر سویشان اخمانه می جنبید!
به گاه دانه چیدن و غذادادن ِ همین مرغ وُ خروس وُ اردک وُ غاز، آواز ِ دل نشین مادر در گوش من است که گویی لشکرش را فرا می خواند آنهم با آواز وُ ترانه وُ ناز. در میان این لشکر پر نقش و نگار، نورچشمی های مادر هم ماجرایی داشت که فراوان بود کتک خوردن خروس یا غاز پرخاشگری که نورچشمی مادر را به چنگ وُ نُک زدنی، یورش می برد.
دو ترانه یا شعر واره ای وِرد زبان ِ کودکانه ی ما بود که می خواندیم:
نه نا ، نه نا
انباره جیر مرغانه نا
دس نزنی بیشمارده نا
افتابه مرسی نه نا
تو چره بترسی نه نا

برگردان فارسی:

مادر بزرگ مادر بزرگ
در انباری تخم مرغ هست
دست نزنی که شمرده شده است
از آفتابه ی مسی مادربزرگ چرا ترسیده ای مادر بزرگ!












خواندن ِ این ترانه نیز به آواز ِ کودکانه، همراه بود با سوار بر چوبی که اسبمان می شد و ما نیز ادای سوارکاری دل به دریا زده، در می آوردیم و در حیاط ِ چنان گسترده ای که قد ِ دریا می نمود، همچون دون کیشوت در جنگ ِ با آسیابان، تاخت می زدیم.  صد البته نازدادنهای هر از گاهی وُ نیز اعتراض ِ مادر چاشنی این تاخت و تازمان بود به گاهی که سر از او می بردیم!
یکی دیگر از شعرهای آن سالها که برایم هنوز بسیار زیبا و دلنشین است بویژه از آن نگاه که رابطه ی نزدیک و ملموس و حضور مردمی میرزا کوچک خان جنگلی را سندی دیگر است. این چنین بود:

نامه فادم انزلی
میرزا کوچی خانه ره
حاکم گیلانه ره
آی وای می غاز بمرده
گردن دراز بمرده

برگردان فارسی:

نامه فرستاده ام انزلی
برای میرزا کوچک خان
برای حاکم گیلان
آی وای غازم مرده است
گردن درازم مرده است

این ترانه یا شعر را هنوز بیاد دارم اما تمامی آن را هیچگاه ندانسته ام. یعنی دنبال اش نبوده ام. نه اینکه بخواهم بی تفاوت برخورد کنم بلکه روزگار ِ آن سالها و این سالها و بازی تا کنونی اش چنان بود و هست که مجال پرداختن به چنین جاذبه های زندگی مان نداد و اینک ِ غربت نیز به قدرت ِ خیال، حیرت کردن و یاد آوردن بسیاری از خاطرات که شاید اعجاز انسان باشد و توان شگفت انگیر مغز که در بکارگیری اش شاید بسیار وا ماندیم چه حافظه باختگانیم هنوز در پی تکرار فراوان ماجراهایی که سرنوشت این چنینی را رقم زده و می زنیم! و گرفتاریم هنوز.
ناتمام
* آی وای می غاز بمرده = ای وای غازم مرده است
.

۱۳۹۹ فروردین ۲۷, چهارشنبه

بهاری گیلچاردانه - گیل آوایی

1
بجه رقصو بیجاره عطرفوروشان
چومان قاقه جه گیلانه گولازان
تی دس ماچی داره با تی بیجارکار
کرا غمزا دره گیلان باهاران

فارسی
رقصِ برنج وُ عطر فروشان شالیزار
چشم از شکوهِ گیلان حیران است
بر دستِ تو بوسه باید، با شالیکاریت
 گیلان ناز می فروشد در بهاران.

2
روخانان لانتیو آبلاکو گوسکا
بیجارانه بجه رقصو تماشا
مثاله شه بزه گیسویه در باد
کوتامه سر هاچین واهیله بپپا

فارسی
رودخانه ها، مار وُ  لاکپشت وُ غورباغه
رقصِ برنجِ شالیزاران وُ تماشا
مانند گیسوی شبنم زده در باد
سرگشته است نگهبانِ روی آلاچیق


۱۳۹۹ فروردین ۵, سه‌شنبه

ایتا گیلچاردانه - گیل آوایی

شبانا دام ناهان می دیله کاره
چومانا چو بزنه تا بواره

منام واهیلا بم جه می دیله کار

دیله نقاره زِئن، چومه دیاره!

فارسی
شبها دام نهادن کارِ دلم است
چشمانم را تحریک کند تا ببارد
من  هم حیران بمانم از کارِ دلم
نقاره زدنِ دل، دایره( دف ) زدنِ چشم!

۱۳۹۹ فروردین ۴, دوشنبه

چندتا گیلچاردانه! – گیل آوایی

1
بيدين جنگل بيدارا بو بهــــــاره
تی تی خوشكيلا گود آلوچه داره
ويری ماتم نيگير سرده زمستان
بوگوروخته بوشو هانده بهــــاره
فارسی
ببین جنگل بیدار شده بهار است
شکوفه قشنگ کرده است درخت آلوچه را
برخیز ماتم نگیر، زمستان سرد
گرریخته رفته باز هم بهار است

2
گيلان جان می چومه سورمه تی خاكه
می ديله آرزو ده نه تی خــــــــــــــاكه
شبانده روز ايسام تی جنــــــــــگله ياد
می تســـــــكه ديل تی ده نه ره هالاكه


فارسی
گیلان جان، سرمۀ چشمم خاک توست
آرزوی دیلم دیدنِ خاک تتوست
شب و روز بیاد جنگلت هستم
دلِ تنگم برای دیدنت دیگر هلاک شده است.

3
شبانا سله مِن گوســــكا بخوانده
پيـــــــــله پا به تومامه پا برانده
هاچین ايمرو نوكون فيسوايفاده
كه خالی مشتی ره نا گابه خنده


فارسی
شبانه غورباغه در آببگیر خوانده است
تمام پا برهنه ها، پایشان بزرگ است
بیهوده ادا و اطوار در نیار و پُز نده
که برای گردن کلفتِ توخالی، خندۀ گاو هست

4
دانی کی تو ادونیا می نفس بی
فوقوفته ناکسانه مئن تو کس بی
سیا به روزیگار هامما فوتورکست
بنا دوری ناویره داد فارس بی

فارسی
می دانی که در این دنیا تو نفس من بودی
میان هجوم ناکس ها تو کسِ من بودی
سیاه شود این روزگار  که همه را در خود فرو برده است
دوری گذاشته است وگرنه دسترس بودی

5
مگه هرتا جیگا می جا جیگا به!؟
اوروپا گیلکانه پا جیگا به!؟
نوگو آ جا، اوجا، چمچینو پرچین!!!
تی لندن، رُم، پاریس، لشت نشا به!؟

فارسی
مگر هر جایی جا و مکان من می شود!؟
اروپا جای پای گیلکها می شود!؟
نگو اینجا، آن جا چنین است و چنان است

لندن، رُم، پاریسِ تو لشت نشاء می شود!؟

6

بوشُو تا آسمان فریاد، هیچی
بیگیفته همه جا بیداد، هیچی
گیرم هامما بوکوشتی خانه آباد
میری، خاکا بی دونیا باد، هیچی

فارسی
فریاد تا آسمان رفته، هیچ
همه جا بیداد گرفته، هیچ
گیرم که همه را کشتی خانه آباد
می میری، خاک می شوی، دنیا باد، هیچ هستی

7
دَوَستی می پرا، پروازا چی گی
دَوَستی می چوما، بیدارا چی گی
هاچین بی شات کرا خورداندری تاب
می نالا جیگیری فریادا چی گی

فارسی
پرِ مر بستی، پروازم را چه می گویی!
چشمم را بستی، بیداریم را چه می گویی!
بیهوده و بی دلیل خودت را به ادا و اطوار انداخته ای
ناله ام را از من می گیری فریادم را چه می گویی!

21 مارس 2012

گیلچاردانه – گیل آوایی

تی ویشتایی واسی می سر بیجیره
خیابانان خوسی می دیل آویره
امی حاققام نوبو انهمه بیداد
جه تی ارسو خایم دوشمند دیمیره!


فارسی
از گرسنگیِ تو، من سر  افکنده ام
خیابانها می خوابی، من دلم سرگشته است
حق ما هم این همه بیداد نبود
در  اشکِ تو، می خواهم دشمن  خفه بشود


۱۳۹۸ اسفند ۲۸, چهارشنبه

سه تا قدیمی گیلچاردانه- نوروزانه!- گیل آوایی

1
بامو نوروزو من هانده آویرم
بازام واستی غریبه سر ویگیرم
ببم هانده منو می بوطری ودکا
چومه ارسو، بگم، واگم، دیمیرم

فارسی:
نوروز آمد وُ من باز هم گم شده ام
باز هم باید غریبی را سر بگیرم
باز هم من باشم وُ بطریِ وُدکایم
چشم اشک بگیرد بگویم بازگویم غرق شوم

2
هاتو قاقیم، منو هفسینه نوروز
او روزا من دارم، هفسینام آ روز
هاچین شانته بوبوست می داره ولگان
بهارا ده هاوار : نوروزه ایمروز

فارسی:
همینطور مات هستیم، من و سفرۀ هفت سینِ نوروز
آن روز را من دارم، هفت سین هم این روز را
بیهوده دلقک شده است برگهای درخت من
بهار را هوار می زند: نورز است امروز

3
مرا گِه خوش بحاله تو کی دوری
جیویشتی، دوری یو چومانه نوری
مره قاقم جه می هرشب کودن داد
چی گورشم من جه دوری دوری دوری

فارسی:
به من می گوید خوش به حال تو که دوری
از  خطر رستی، دور هستی وُ نورِ چشمی
با خودم حیران می مانم از فریاد کردنِ شبهایم
چه داغ شده ام از دوری دوری دوری

۱۳۹۸ اسفند ۲۲, پنجشنبه

واگردانه سره روزیگار-هاساچامه/ گیل آوایی

واگردانه سره روزیگار، می ماری خاکه مِنام!
تاسیانی توخسا دریم
منو می ماری خاک
بی هم!

فارسی:
روزگارِ وارونه ایست در خاکِ مادریِ من هم.
دلتنگی قسمت می کنیم
من و خاکِ مادریم
بی هم!

۱۳۹۸ اسفند ۱۸, یکشنبه

وارش ردده بزه- هاسا گیلچامه!- گیل آوایی

باد
دیپیچست.
وارش
ردده بزه.
بی ولگه دار والای بوخورد.
هیسته  چوم،
آه بکشه.
تسکه راشی رخشان بکشه
رافایا.
هان!

فارسی:
باد وزید
باران..... >( لحظه ای که باران از وزیدن باد به جهت باد، شدیدتر ببارد! خیس کند!)
درختِ بی برگ تاب خورد
چشمِ خیس
آه کشید
راهِ بی رهگذر شکلک در آورد
چشم به راه را!
همین!

۱۳۹۸ اسفند ۵, دوشنبه

گیلچاردانان= چاردانه های گیلکی – گیل آوایی


بوگفتم می دیلا غوربت نمانِه
بیدیم غوربت مره کورکوری خانه!
آویری، واهیلی، تسکی، دیله کار
اوروش واره می دیل هیکس ندانه!

فارسی
به دلم گفتم غربت نمی ماند
دیدم غربت برایم کُرکُری[1] می خواند!
گم شدگی، سرگشتگی، سکوت و تنهایی کارِ دل است
شیون/ضجه می بارد دلم، هیچکس نمی داند!

2
بوبوست غوربت آمی قسمت آ سالان
جه غوربت پر فوکوده آمی بالان
هاتو غوربت بخانیم دیلمانی
دیلا پاک ول بیگیره جه آ کاران!

فارسی
شده است غرربت قسمت ما در این سالها
از غربت پر ریخته است بال های ما
همینطور در غربت دیلمانی می خوانیم
دل را هم آتش بگیرد از این کارها!

3
بوگو غروبت بشه، هرماله نایه
می دیله ده نیگیره غورصه تایه
ده وسته ارسویو گوسن دوخانی
کی دیل پاک گورشه جه غوربته پایه!

فارسی
به غربت بگو دیگر نیاید
برای دلم غربت دیگر تدارک نبیند
دیگر بس است اشک و آواز " گوسن دوخوانی[2]"
که دل دیگر داغ شده است از چوب زدنهای غربت

   دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۴ فوريه ۲۰۲۰
......

4
خیالا چو زنم شب، چوم نیشه خاب!
تیته نا فاندرم، می دیل به بی تاب!
هاتو کورم کلاچم ونگ زنم داد،
خیاله شب گیره می ارسویا قاب!

برگردان فارسی
شب خیالم را تحریک می کنم چشمم خواب نمی رود
ستاره ها می نگرم دلم بیتاب می شود
هیمنطور چشم بسته مثل تیر در تاریکی داد می زنم
انگار که شب اشکهای مرا قاب می گیرد

5
چره غورصه!؟، ویریز!، دوشمن نیهه شه!
چوما فونچین!، بیدین ارسو فی وه شه!
جوخوفتن، آیو ناله، خانه بی صاب!
نایی میدان، تی دوشمن کی نیشه، شه!؟

فارسی
غصه چرا!؟ برخیز، دشمن می گذارد و می رود
بازکن چشمانت را، ببین اشک می ریزد و می رود
پنهان شدن، آه و ناله، خانۀ بی صاحب!
میدان نیایی!، دشمنت نمی رود!، می رود!؟
February 25, 2015 


[1] کرکری= رجز/کرکری خواندن=رجزخواندن
[2] گوسن دوخون یکی از آوازهای گیلان است که زنده یاد پوررضا آوازِ "هی-لوی یا هیلوی" را در همین مایه خوانده است.

۱۳۹۸ بهمن ۲۴, پنجشنبه

پیشاشو: دوم اسفندماه برابر با 21 فوریه، روز جهانی زبان مادری - گیل آوایی


پیشاشو: دوم اسفندماه برابر با 21 فوریه، روز جهانی زبان مادری
( International ِDay of Mother Language)
 کتابهای منتشر شده ام به زبان گیلکی:

0-       کولاکت( مجموعه داستانهای گیلکی)
1-       شواله )مجموعه غزلهای گیلکی و فارسی (
2-      ارسو ( مجموع داستانهای گیلکی با برگردان فارسی)
3-       دبکه(چهاردانه گیلکی)
4-       گومار(مجموعه داستان(
5-      واهیلی( مجموعه شعرهای کوتاه)
6-       کتکتاز(101 چاردانه گیلکی)
7-       جوکول( شعرهای کوتاه گیلکی با برگردان فارسی)
8-       لوچان( مجموعه ای از گیلغزلها 2017 (
9-       تسکه شبانه دسکلا( مجموعه داستان با ترجمه فارسی 1017)
10-   شامار( مجموعه داستان 2018(
11-  تی واسی( غزلهای گیلکی- نشر دریا، گروه انتشارات آزاد ایران1387)
12-  ایرانه سبزه نیگین )منظومه های گیلکی-نشر دریا، گروه انتشارات آزاد ایران 1387(
13-  شورم شه شواله شون )چاردانه های گیلکی- نشر دریا، گروه انتشارات آزاد ایران 1387(
14-  تلار ( مجموعه داستانهای گیلکی- نشر دریا، گروه انتشارات آزاد ایران 1387)
15-   هفتا بیجار)چاردانه های گیلکی)
16-   کوتام (مجموعه مجموعه داستانهای گیلکی(
17-  داره پا)چاردانه های گیلکی)
18-   تسکه دیل (غزلهای گیلکی)
19-  منظومه های گیلکی

۱۳۹۸ بهمن ۱۸, جمعه

هاسا گیلچامه- گیل آوایی


هاتو گورام گورام فکرا دوبوم
می پا صدا
تسکه راشه دپرکانه
گورخانه مانستن!

فارسی:
چنان پر سر و صدا می اندیشیدم
که صدای پایم
گذرِ در سکوت را بیدار کرد
مانند تُندَر!

۱۳۹۸ دی ۱۹, پنجشنبه

رافا - گیلچامه -گیل آوایی

هاچین رافا کی رافایه!؟
کی راشِه چوم داره هانده
هونی کی تسکو تنهایه!

هاتو ارسو واره ارسو!
چومان بی چوم پیله،
آی داد!
بوشو نه سا!،
نایه هرماله
رافا رایا چی پایه!؟

فارسی:
بیهوده چشم به راه،
چشم به راهِ چه کسیست!؟
که چشم به راه دارد باز
همان که تنهای تنهاست!

همینطور اشک می بارد اشک
چشم بی چشم برهم نهادن( چشم بی پِلک زدن)
ای داد
رفته، نیست،
نمی آید دیگر
چشم به راه
راه را
برای چه می پاید!؟
.
ناتمام

۱۳۹۸ دی ۴, چهارشنبه

اوروشوار- گیلداستان-با ترجمه فارسی / گیل آوایی

اوروشوار
گیلداستان
گیل آوایی

قاقابوسته نیگایم
اوروشوار
تُوره فته راتو
پاکچینا بو گورشه جنگله جا!،

اخ کی ناجه ناجه ایشمارم،
جنگله نه  اوخانه ره!

سالانه ساله دمرده آویر، رشته بزا بکاشته زای، جیوانی دباخته، اسیرو ابیر، نه دار داره نه سایه. هاتو خیابانان سراجیر سراجور شه آیه، آشغال پاشغاله مئن گرده یو گاگلفت ایچی یافه خو ویشتایه بیگیره. ایتا شب مسچد صفی دیفاره کش، ایتا شب خاریمام، ایتا شب بادِللا مسچده دیمه ایتا شب رازی ایتا شب تازه آباد هاتو شبا روز کونه یو روزان آ میدان اوخیابان آکوچه او محله جه سرخه بنده بیگیر تا دانشسرا، جه دانشرا بیگیر تا ساغرسازان، شهرا میتر کونه یو ایتا شهره آدمانه مئن آویر، خیاله کی گنده واشه بوبو داره شهره گوماره مئن نه اینفر اونا دینه نه اینفر او دسا گیره. خوره کفه ویریزه، سالاسال خیاله ایتا جانشورا نوکوده داره. ایمرویام هاتو بو خوره خیابانا دوارستان دوبویو خوره خوره گب زئن دوبو:

-     ویری... بکف..... تاود.... اوسان.... بزن..... بیگیر......فادن.....بنه.....انهمه جانکشه پسی  هاتو تی جیوانه بنه  ها خاکه ره بازین ها خاکه مئن ایتا سرپنا نداشتی بی که تی سرا اونه جیر فوروز باری.....
-         چیسه برار چی بوبوسته؟
-         برار خودتی هاچین نوگو برار کی جه صدتا فوش بدتره! همه تان بوبوستیم برارخاخور کسکسه مرا جه هیزارتا.......

ایتا خنده بوکوده پسی واورسه:
-         خاب برار کی بد نی یه. تو چره واکف داری!؟
-     من واکف دارم!؟ ایوار بوگفتیم برار، امی دوماغ فرفره جا فو وستان دره! هیزارتا دوشمند بختر جه آ براره! مگه به برار بیبیم بازین ایتا بوخوره مورغه سینه!، هیزارتا ببد دس بسینه!؟
-         منام تی مانستنم ده پئر! مورغه سینه کی هیچی اونه کوتام مرا گیر نایه!
-     بوشو جانه تی مار مرا وا بدن! تونام جه من بدتر! همه جه همه بدتر! ده هی کس هیکسه رام نوکونه! رام بمرده داره! پاک هاتویا مانه کی ایتا پیله غول باموبی هرچی آدمه دیلرامی یو صاف سادگه فه ورسته بی...... آخه ان ده چی.............

خو سرا تکان ده یو دیفاره راستا گیره شه کی ایتا کش فوروز بایه.بیچاره چکره هاچین پرکسی.
مرداکه دانه هاتو فاکش فاکش آبچینه خو تک بیگیفت خوره اروش کونان آ بکشه یو تامبزه دیفاره کش نیشتان دوبو کی دوکاندار بیرون بامو داد بزه:
-         اه....برا.........بوشو ایتا جا دیگه. ایا کی نیشتنه جا نیه!
-         تی پئره ایرثیه مگه!
-         ترا گم بوشو ایتا جا دیگه بینیش! آدمه زبان ترا حالی نیبه مگه! انهمه جا! لاب واستی هایا بینیشینی!
-     آدمه زبان مرا خوبام حالی به. تی زبانه کی مرا حالی نیبه! هرتا جا بینیشنم خاب هانا گیدی. کویا بینیشینم!؟ می شهره مئنام نتانم بینیشینم! نیشتنه ره یام واستی ایجازه فاگیرم! می شهره می دیل خایه می شهره مئن هرجا کی خایم بینیشینم. به توو چی!
-         تی شهر!؟
-         بله! می شهر!

یارو ایتا پیچه قاقابوسته اونا فاندرست بوگفت:
-         زبانه خوشه مرا ترا گم بوشو ایتا جا دیگه!

مرداکه دانه دس تاوه دا خو آبچینه مئن خرتوخشاکه می یان گردستان دوبو ایچی بیرون باوره اودوشه یارو خیال اوساده کی اون کرا چاقو ماقو دونبال گردستان دره. هاتو نه بیگیفت نه اوساد اونا دسا بیگفته اونا جه زمین راستا کودان دوبو کی مرداکه دانه داد بزه:
-         تی دسا فاکش خجالت بکش! تی پئره سلامالم! ترا کی کار نارم ایا ایتا پیچه نیشتان درم می نفس بوجور بایه.
-         ویری ویری جه ایا بوشو ده اطرفان تی سرعلامه پیدا نبه کی بازین هرچی بیده یی.....

مرداکه داد زئن دوبو کی اونه گولی بیگیفت. هاتو خو دسا جه یارو موشت بیرون آوردان دوبو کی ایتا مرداکه دیگه باله کا اونه دوش جه را فاره سه یو به سا اوشانا فاندرسته پسی بوگفت:
-         چیسه!؟ چی بوبو!؟ چره اوتو بیچاره دسا فاکشی!؟ ترا کار ناره بیچاره هاچین.....

یارو هاتو مرداکا فاکش فاکش راستا کودان دوبو بوگفت:
-         بوشو بدا باد بایه! پاسه بانی!؟ 

رادواران هاتو نیمدایره بزه جه اوشون دوارستنه شویید آمویید اوشانا فاندرسته فان درسته دوارستید. هاتو مرداکه دس اونه آبچینه مئن آبچینه اونه تک، خورا جانکشه مرا جه مرداکه چنگ خاستی جیویزانه ایتا جیوانه ره که دانه فاره سه ایتا پیله موقو وا جابه اونه کول، به سا فاندرسته بوگفت:
-         چی بوبو چره اوتو اونا فاکشئن دری برا. بیچاره نفس بیگیفته داره نیدینی مگه.....

یارو بوگفت:
-         تی رایا بوشو به توچی ره. توو وکیلی! تی بارا ببر به تو ربط ناره. بوشو بیدینم......

مرداکه خو باله کایا بیجیر ناهان دوبو.  جیوانه ره که دانه خو کوله سر جابا ایتا پیچه جابجا بوکود. خورا راستا کود. مرداکه تا بایه ایچی بگه، ایتا پیره زناکه دانه کی همیشک  بادلا سِدایبراهیمه مسچده دیفاره کش نیشتی گدایی کودی، خو چادر پره مرا خو رو بیگیفته بوگفت:
-         آو... چیسه شمره....چره بیچارا اتو فاکش فاکش فوقوفته داریدی.... شیمی زورام.....

یارو کی ده هاچین سگا بوسته بوو بوگفت:
-         تو ده تی دوما جا بدن مشته خانم. بوشو بدا باد بایه! تو ده چی گی! بوشو بوشو بیدینم....

مشته خانمه  دانه جولوتر بوشویو مرداکه دسا جه اون چنگ بیرون باوره. مرداکه باله کایا بنا بیجیر. جیوانه ره که دانه هاتو جابا خو کوله سر جابجا بوکوده اوشانا فاندرستان دوبو ایدفایی جه اوسره خیابان ایتا شندره دوکوده مردای ده بودو بامو هاتو  فارسه فان رسه داد بزه:
-         او بیچارا ولا کون اونه ازار پوتارام نرسه چره اونا اوتو چنگ تاوه دا داری.....

یارو چوم  خیاله خون بیگیفته بی مرداکا کی خو آبچینا چنگ بیگیفته تا جه خو دس جان تان وده، فچه مسته ناله کودی، فاکش فاکش هاتو اونا ایجور کی دوسکول بزنه جه دیفاره کش دورا کودان دوبو. ایتا مرداکه دانه کی چارچرخه مرا شون دوبو به سا. چارچرخا خیابانه دیمه بنا بامو اوشونه مئن تا بایه ایچی بگه ایتا ماشین به سایو سه نفر پیادا بو. لیباسه شمری دوکوده دسه مرا اوشانی کی جیمابوسته بید کنار زئنی مرا بوگفت:
-         چه خبره اینجا برید کنار بینم یاللا برید کنار.......

هالا اونه حرف تومانا نوبوسته  گورزالی جه راه فاره سه اونه مرا علی پاپوز گیره، تقی واشک، حوسین خاش والیس، حسن پاپروس، غولام چانکش مامد چاچولباز هاتو گورزالی مرا شوخی کودنو فوش دان فاره سده ایجور که دیپیچه واورسه ییدی:
-         چی بوبو...
-         کی گه....
-         نه هاچین واکفته بیچارا.....
-         اون کی......
-         انه داهانا............
-         مرا وِلا کون......

شمری لیباس دوکوده خو سرا راستا کوده بیده هر چی پیندروپارا خیاله جیما کودیدی. اونه همکاره دانه اونا ایشاره بزه:
-         آغوزدار! هاوا پسه!

کلانتری ماشین بامو. هالا پیاده نوبوسته، جیما بوسته آدمانه داد بیرون بامو:
-         ویشتایی جا مرداکه مردان دره هیکس جوم نوخوره اونه داد فارسه، بازین هاتو کی جیمابوستیم ایتا لشکر فاره سه......
-         اشان هاتو فاندرید اکه امی جان دکفید.

ایتا صدا بامو کی:
-         کی!!!!؟؟؟ اشانه.....................!

گورزالی تا ایچی بگه، حوسین خاش والیس بوگفت:
-         خوبیت ناره گورزالی تی خونا کثیفا نوکون......

سروصدا هاتو ویشترو ویشترا بون دوبو.
هاتو ان بوگو اون واورس ان داد بزن او فوش بدن آیتا بگو اویتا بوگو، دوکانداره دانه بیچاره مرداکه دسا ولاکود. مامد چاچولباز مرداکه دسا بیگیفت کی جه دیفاره کش ویریزه خو پا سر به سه.....
شمری لیباس دوکوده آرام آرامه خورا فاکشه کنار جیویز بزنه بشه.
دوکانداره دانه بوشو کرکرا باورده بیجیر. اونه همساده دوکانام هالا زباله پسی وازنوکوده، دوَسته. پیاده رو ده جا نوبو. کلانتری ماشینا مردوم دُورا کودیبید. خیابانه مئن هاچین سوزن تاودابی جا نوبو.
بیچاره مرداکه اوشانه مئن آویرا بوسته هاتو ایچکه آبه ره زالاش باورده، گورزاله ایچکه آب یاخا گیفته کی اونه گولی دوکونه......
ره که دانه جابه اونه کول، پاک مردومه مئن والای خوردی. مشته خانم مرداکا پاک کشاشو کول به کول همه تانه وسط ایسابو. گورزالی آبه دونبال همه تانا یاقا گیفتی.
تا تی چوم کار کودی مردوم جیمابوسته بید. خیاله کی سیل را دکفتان دیبی.

هان.

فارسی:

فریادِ واماندگی و درد

نگاهِ ماتِ من
ضجه باران است

از بیدادِ تبر وُ
جنگلِ از ته بریده سوخته

آخ که حسرت حسرت می شمارم
هوارِ جنگلی ها را.


سالهای سال است که غرق شده، گم، کاشته وُ زاده شدۀ رشت، جوانی باخته، اسیر وُ ابیر، نه درخت دارد نه سایه(کنایه از بی کسی ست) همینطور خیابانها را بالا و پایین می رود می آید میان آشغالها می گردد گاهگاهی چیزی می یابد گرسنگی اش را بگیرد. یک شب گوشۀ دیوارِ کنار مسجد صفی، یک شب خواهرِ امام، یک شب نزدیک مسجد بادی الله،  یک شب رازی، یک شب تازه اباد، همینطور شب را روز می کند و روزها این میدان آن خیابان این کوچه آن محله از سرخ بنده بگیر تا دانشسرا، از دانشرا بگیر تا ساغریسازان، شهر را می گردد و میان یک شهر آدم گم، انگار که علف هرز شده میان بیشۀ شهر، نه یک نفر او را می بیند نه یک نفر کمکش می کند. برای خودش می افتد بلند می شود سالهای سال است انگار یک بار حمام نکرده است. امروز هم همینطور بود که برای خودش در خیابان می گذشت و با خودش داشت حرف می زد:

-     بلند شو، بیافت، بیانداز، بردار، بزن، بگیر، بده، بگذار، پس از این همه جان کندن، همینطور جوانی ات را برای همین خاک بگذاری بعد در همین خاک سرپناهی نداشته باشی که سرت را زیر آن زمین بگذاری.
-         چه شده برادر؟
-         برادر خودتی! بیخود نگو برادر که از صد تا فحش بدتر است! همه با هم برادر خواهر شدیم از هزارتا.....

پس از خنده ای پرسید:
-         خوب برادر که بد نیست. تو چرا دنبال دعوا می گردی!؟
-     من دنبال دعوا می گردم!؟ یه بار برادر گفتیم از دماغ ما داره بیرون می ریزه! هزارتا دشمن بهتر از این برادره! مگه میشه برادر باشیم یک نفر سینۀ مرغ بخوره، هزار نفر دست به سینه باشه!؟
-         من هم مثل تو دیگه پدر! سینه مرغ که هیچ چینه دونش هم گیرم نمیاد!
-     جان مادرت برو ولم کن! تو هم بدتر از من! همه از همه بدتر! دیگه هیچ کس به هیچ کس رحم  نمی کنه. رحم مرده! انگاری که یه غول بزرگ هرچه دل  رحمی و زلالی و سادگی رو قورت داده باشه، شده... آخه این دیگه چی......

سرش را تکان می دهد و راستۀ دیوار را می گیرد تا گوشه ای بنشیند. زانوی بیچاره می لرزید.
مَرده همینطور کشان کشان، کیسه پلاستیکی به بغل زده، جوش و خروش کنان؛ آه کشید و ساکت شده کنار دیوار داشت می نشست که دکاندار بیرون آمد داد زد:
-         آهای.....برادر...... برو یه جای دیگه. اینجا که جای نشستن نیست.
-         ارثِ پدرته مگه!
-         به تو میگم برو یه جای دیگه بشین! زبان آدمی حالیت نمیشه مگه! این همه جا! درست باید اینجا بشینی!
-     زبان آدم، خوب هم حالیم می شه. زبان تو یه که حالیم نمیشه! هر جا بنشینم خوب همینُ میگید. کجا بشینم!؟ توو شهر خودم نمی تونم بشینم!؟ واسه نشستن هم باید اجازه بگیرم!؟ شهر خودمه، می خوام توو شهر خودم هر جا که دلم میخواد بشینم. به تو چه!
-         شهرِ تو!؟
-         بله! شهر من!

یارو کمی مات شد. خیره نگاهش کرد، گفت:
-         با زبان خوش به تو میگم برو یه جای دیگه!

مَرده دست انداخت در کیسه پلاستیکی اش میان خرت و پرتهایش دنبال چیزی می گشت بیرون بیاورد بنوشد. یارو خیال برش داشت که او دارد دنبال چاقویی چیزی می گردد. همینطور نه گفت نه گذاشت دست او را گرفت از زمین داشت بلندش می کرد که مرده داد زد:
-         دستتُ از من بکش خجالت بکش! همسن و سال پدرت هستم! کاری به تو ندارم. اینجا دارم کمی میشینم نفسم بالا بیاد.
-         بلند شو بلند شو از اینجا برو این طرفها پیدات نشه که بعد هرچه دیدی.....

مَرده داشت داد می زد که گلویش گرفت. همینطور دستش را داشت از میان دست یارو بیرون می آورد که مردی با زنبیل روی شانه اش از راه رسید ایستاد به آنها نگاه کرد گفت:
-  چی خبره!؟ چی شده!؟ واسه چی اونطور دست بیچاره رو میکشی!؟ با تو که کاری نداره.  بیچاره
فقط.....

یارو همینطور داشت مَرده را بلند می کرد گفت:
-         برو بِذار باد بیاد! پاسبانی!؟

رهگذران بصورت نیم دایره از مقابل می رفتند می آمدند چشم به آنها دوخته رد می شدند.
همینطور دستِ مرده در کیسه پلاستیکی در بغلش، خودش را با جان کردن می خواست از دست یارو خلاص کند که یک جوان، جعبه بزرگی روی شانه اش رسید. ایستاد نگاه کرد گفت:
-         چی شده اونو واسه چی داری می کشی. نفس بیچاره گرفته نمی بینی مگه.....

یارو گفت:
-         راتُ بگیر برو... به تو چه. تو وکیلی! بارتُ ببر به تو ربط ندارد. برو بینم.

مرده زنبیلش را داشت پایین می گذاشت. پسر جوان، جعبۀ روی شانه اش را کمی جابجا کرد. خودش را راست کرد. مرد تا بیاید چیزی بگوید، پیره زنی که همیشه کنار دیوار مسجد سید ابراهیم[1] می نشست گدایی می کرد با لبۀ چادرش رویش را گرفت گفت:
-         آه... چه تان شده.... چرا بیچاره رو اینجوری کشون کشون بهش حمله کردید... زور شما هم .....

یارو که دیگر مثل سگ شده بود گفت:
-         تو دیگه دُمت رو جا بده مشتی خانم. برو بذار باد بیاد[2]! تو دیگر چه می گویی! برو برو ببینم.....

مشتی خانم جلوتر رفت. دست مرده را از چنگ او در بیاورد. مرده زنبیلش را پایین گذاشت. جوان که همینطور داشت جعبه را روی شانه اش جابجا می کرد، نگاهشان می کرد. ناگهان از آن سر خیابان مردی ژنده پوش آمد همینطور رسیده نرسیده داد زد:
-         اون بیچاره رو ول کن. آزارِ اون به مورچه هم نمی رسه. واسه چی به اون چنگ انداختین.....

یارو که انگار خون جلوی چشمش را گرفته باشد مرد را که کیسه پلاستیکی را با چنگ گرفته بود تا از دستش نیافتد، خمیده ناله می کرد. کشان کشان همینطور او را جوری که هُل بدهد از کنار دیوار داشت دور  می کرد.
مردی که با چارچرخش داشت می رفت، ایستاد. چارچرخ را کنار خیابان گذاشت، تا بیاید چیزی بگوید، یک ماشین ایستاد. سه نفر از آن پیاده شدند.  لباس شمری پوشیده با دست آنهایی را که جمع شده بودند کنار می زد گفت:
-         چه خبره اینجا... برید کنار بینم یاالله برید کنار......

هنوز حرفش تمام نشده بود، "گُرز علی" از راه رسید. با او "علی پاپوز گیره"، "تقی واشک"، "حسین خاش والیس"، "حسن پاپروس"، "غلام چانکش"، "محمد چاچولباز همینطور با گرزعلی شوخی کنان و فحش دادنها، به او رسید. همه یک جور که صدایشان بپیچد، می پرسیدند:
-         چه شد....
-         کی میگه....
-         نه واقعا از پا افتاده بیچاره....
-         اون که....
-         دهانشُ.....
-         ولم کن.....

لباسِ شمری پوشیده، سرش را بلند کرد، دید هرچه پاره پوره پوش انگار جمع شده اند. همکارش با اشاره به او گفت:
-         ول کن وضع خرابه!

ماشین کلانتری رسید. هنوز پیاده نشده، دادِ آدمهایی که جمع شده بودند، در آمد:
-     مرده از گرسنگی داره می میره هیچکس تکون نمی خوره که به دادش برسه! بعد همینطور که جمع شدیم، یه لشکر پیداشون میشه......
-         اینها درست منتظرند که به جان ما بیافتند.

صدایی شنیده شد که:
-         کی!؟ اونا رو.......!

تا گرز علی چیزی بگوید، حسین خاش والیس گفت:
-         خوبیت نداره گرزعلی خونتُ کثیف نکن.....

سرو صدا همینجور داشت بیشتر و بیشتر می شد.
همینطور این بگو... آن بپرس....،  این داد بزن.....، آن فحش بده....... این یکی بگو........ آن یکی بگو.....، بیچاره دکاندار دستِ مَرده را ول کرد. محمد چاچولباز دستِ مَرده را گرفت که از کنار دیوار بلندشود روی پایش بایستد....
لباس شمری پوشیده آرام آرام خودش را کنار کشد که در برود.
دکاندار رفت کرکرۀ دکانش را پایین آورد. دکان همسایه اش هم هنوز پس از بستن نیمروزی باز نکرده، بست.
پیاده رو دیگر جا نبود. مردم دورِ ماشین کلانتری را گرفته بودند.در خیابان سوزن می انداختی جا نمی شد.
مَرده بیچاره  میان آنها گم شده همینطور برای یک قطره آب له له می زد. از گرزعلی التماس می کرد یک قطره آب در گلویش بریزد....
جوان جعبه روی شانه اش، انگار میان مردم تاب می خورد. مشتی خانم طوری که مرده را در بغل گرفته باشد شانه به شانه او میان همه ایستاده بود. گرزعلی از هر کسی برای آب درخواست می کرد.
تا چشمت کار می کرد مردم جمع شده بودند. انگار که سیل داشت راه می افتاد.

همین.



[1] نام مسجد و امامزاده ای در شهر رشت.
[2] اصطلاحی  ست که عموماً فروشنگدان به مشتریانِ مزاحم که فقط وارسی می کنند قیمت می پرسند اما چیزی نمی خرند، می گویند که مشتری برود  حداقل جلوی باد را نگیرد.