۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

ترا چی بوبوسته زای جان!؟ = ترا چه شده است بچه جان!؟ - گیل آوایی

کوچ و غربت ماجرای دیگری ست. حسِ دیگری ست، حال وُ هوای دیگری ست. هر کسی هم مانند اثر انگشتش، ماجراهای خاص خودش را دارد. درکِ خودش، احساسِ خودش، و برخورد خودش را هم. اصلا هم به این نیست که چه ای، که ای، چه جایگاهی داری. در هر حالتش یک جور غربت وُ کوچ را با خودت می کشی. در یک جایی، در یک برخوردی، در یک نگاهی حتی، غربت را حس می کنی. همیشه هم با یک مفایسه با آنچه که از وطن در کوله داری، به هر چیز می نگری. حالا بگو حتی در زیباترین نقطه این جهان باشی. همیشه وقتی به غربت وُ کوچ فکر می کنم یاد حرف هم وطنی می افتم که در قلب اروپا، با یک شوق و شور و حالی می گفت دلم برای پِشکِلهای نیشابور تنگ شده! یا هم وطنِ پزشکی که به یک هموطن مسافر از ایران می گفت غربت را نمی فهمی و خدا نکند که بفهمی!
و اما
یکی از سخت ترین دوره های غربت، اولین سالهای جا افتادن در جامعۀ تازه یا به عبارتی جامعۀ همه چیز نا آشناست. از زبان گرفته تا ساده ترین کاری که بخواهی بکنی! مثلا دکمه کجا می شود خرید یا نخ کجا، چسب از کجا یا کوفت و زهرِ مار کجا! تازگی ی ماههای آغازین بلحاظ تازگی و ناآشنایی شاید جالب باشد اما هر چه از آن تازگی به تکرار می رسی، بیتابی و بی قراری را بیشتر گرفتار می آیی و این بیتابی و بی قراری زمانی امان می بُرد که تحقیرهای پنهان و آشکار را به آن اضافی کنی. می رسی در یک برزخِ آنجایی بودن و اینجایی سامان دادنِ زندگی ی تازه ای که برایش از آب و آتش، خود را گذرانده ای و حتی همه چیز را مایه گذاشته ای نه راه برگشتت هست نه راه ماندن در تب و تاب دوگانه بودنِ تو و توی تو! توی تویی که  شکستن وُ دوام آوردنِ تو در غربت را رقم می زند. توی تویی که حتی یک لحظه دست از سرت بر نمی دارد. و همین بودنِ تو با توی تو، شاید حساسترین روزگارت باشد بِبُری یا بمانی! دوام آوردی، ماندگار می شوی، نیاوردی!!!! وای بحالت! ناپایداری ابدی ای شاید گرفتار بیایی! شاید هم برسی به این که برگردی و بر می گردی دیار  و می مانی بین چه کنم چه نکنم که انگار جان زیر اره ای مانده و درد بی پایانش را تن داده ای.
بودند و هستند و شاید باشند بسیارانی که این گذار را داشته و دارند و شاید هم داشته باشند! بسیارانی هم از نسل کله شقهایی چون من، ماندند و یک هوا، پای لج کوبیدند مصداق کاملی از  بچرخ تا بچرخیم! اما آنچه که بر بیشترینۀ غربت آمده ها، گذشته وُ شاید هم می گذرد، کسی چه می داند!، همانی ست که شرح آن رفت! چرخ به چرخۀ تکرار افتاده انگار مانند سوزنِ گرامافونهای قدیمی بر صفحه ای خط افتاده، گیر کرده و  یک نوا را تکرار می کند تکرار می کند و تو هم به هر دری می زنی تا جان از این تکرار در ببری اما هر چه هست هیچ را نمی شود انتظار کشید انگار! راستش هم، روزگاری که گذرانده ای و می گذرانیم، کجایش قابل انتظار بود که اینش باشد!؟
 اما!
و اما، همۀ چالشها یک طرف، پرکشیدنِ خیال یک طرف. دم به ساعت خیال ویرش می گیرد و به یادمانهایت سرک می کشد. اصلا هم به خوب و بد بودن آن نیست. خوبش را حسرت می کشی و بدش را به هزار آه وُ درد، زنده تر از آن زمانی اش، حس می کنی و مرور هم! نه یک بار که صد بار! جاهایی از دیار می روی که حتی گذرت نمی افتاد، یادها می کنی از چیزهایی که در دیار حتی برایت نه تنها جالب نبودند بلکه زشت هم می نمودند اما همان زشت ها زیبا می شوند! همان حالگیرهای جان به لبت کن، برایت دلنشین می شوند، تاسیانه های کمرشکنت می شوند! پارادوکسهایی که هیچ شرحی برایش نداری و هیچ منطق هم! جز دل دادن وُ در حال وُ  هوایش پر کشیدن!
در چنین جدلهای خودت با خودت است که به حرف وقتی در می آیی و خودت را خالی می کنی، ماجرای مخاطب توست که، که باشد و چقدر باز هستی برای گفتنهایت. وای اگر این مخاطب مادر باشد! آن وقت باید دریا دریا بباری. اصلا هم دست تو که نیست هیچ وا می مانی از این که این همه باران را از کجا آورده آسمان چشمانت!
در یکی از این دلتنگیهای دمار در آرِ آن سالها بود که نامه ای می نوشتم. نامه ای در پاسخ به نامۀ مادر! که گویا او گفته بود و نوه جانش هم برایش نوشته بود چون بینایی اش یارای نوشتنش نمی داد شاید. و نامه ای می نوشتم که همیشه از نوشتنش سر باز می زدم و در یک بزنگاهِ ناگزیر باید به نامۀ مادر پاسخ می دادم. نوشتن را شروع کردم اما از آن " من خوبم، تو خوبی، چه هست و چه نیست" های کلیشه ای، کفرم در آمد. این را هم بگویم که هیچ گاه در هیچ نامه ای به مادرم، نتوانستم نامه ام را بزبان فارسی به آخر ببرم! همیشه یک خط به دو خط نرسیده، یک بار بخودم می آدم که همۀ نامه بزبان گیلکی شده بود!
داشتم آن نامه به مادرم را  در همان بزنگاه ناگزیر که باید پاسخ می دادم می نوشتم که این چاردانۀ گیلکی در میانۀ آن حال و هوای تاسیانۀ هولناک! مانند فریادی که در من هوار شود، آمد و من هم نوشتمش!
چوم فوچم تا تی مرا تنها ببم
سر بنام تی شانه سرآراما بم
دیل بینیشته مخمله ابرانه سر
پاک خیاله کی خایم دریا ببم
برگردان فارسی
چشمهایم را بستم تا با تو تنها شوم
سر بر شانه ات گذاشتم تا آرام شوم
دل بر روی مخملِ ابرها نشست
انگار که می خواهم دریا شوم

نامه را پست کرده بودم و از آنچه که نوشته بودم هیچ نمی دانستم و یادم هم نمانده بود چه نوشته بودم. نوشتنِِ به مادر هم که به این حرفها بند نیست! به هر روی یادم نمانده بود چه در آن نامه نوشته بودم. تا اینکه یک روز، کارِ هر روزه را طبق معمول تمام کرده بودم. نقش بزرگسالانه بازی کردن را به آخر برده بودم. کارهای جوجه ها را تمام کرده بودم.  به پشتِ صحنۀ نمایش، آمده بودم. خلوت خودم را داشتم که تلفن منفجر شد! منفجر! صدای انفجارش در گوشم پیچید! می گویم انفجار برای اینکه در آن خلوتی که کرده بودم، براستی هم مانند صدای یک انفجار بود! و فکر می کنم باز هم در چنان حال و هوایی، باشد هم!  برای اینکه بهتر بتوانم آن را برایتان تداعی کنم این جور تصور کنید که غرق در حال و هوای موسیقی و حس خودتان باشید و سکوت خودتان که از خودتان هم  بی خبر باشید، ناگاه زنگ تلفن بیاید! تجسم کنید زمانی که از یک صدا یا تلنگوری نا خودآگاه، یکه ای آنچنانی می خورید، چگونه است!؟ چنان هم شدم! گوشی را برداشتم. صدای مادر را شنیدم که اولین حرفش این بود:
- ترا چی بوبوسته زای جان!؟ = ترا چه شده است بچه جان!؟
با شنیدن صدای مادر آن هم با این سوال! بخودم آمدم. اولین چیزی که از چرایی اش به ذهنم آمد، این بود که ای دل غافل آن چاردانه آتش بپا کرده است! چاردانه ای که نمی دانستم با مادرم پیوندی ناگسستنی پیدا می کند و می شود کلید ورودِ همارۀ یادمانهایش از آن پس، در حافظۀ خستۀ من!
و تراژدی ی این ماجرا آن وقت دمارم را در آورد که ندانسته بودم همان گفتگوی تلفنی آخرین باری می شد که صدای مادر را می شنیدم!
روزی که کاش اینطور نمی شد!  روزی که هیچ روزِ سال، روزی دیگرگونه نشد! هر روز، روزش شد! هر روز یادش با من!  روزی شده است که شاید هزاران بار تا کنون بر سر خاکش نشسته ام و........
چه می شود گفت!؟ چگونه!؟ خیلی چیزها را نمی شود گفت نه اینکه راز باشد یا خصوصی باشد یا چیزی به این معنا! اصلا!، بلکه واژه توان بیان آن را ندارد. چیزی که به کلام نمی توان بیان کرد! حسی که شاید همانجایی باشد هنر آغاز می شود.
اما
براستی که آدم اگر صد سالش هم باشد، اسم مادر که بیاید، باز بچه است! نیست!؟

۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

ناجه - گیل آوایی

قاقابوسته نیگایم
اوروشوار
تُوره فته راتو
پاکچینا بو گورشه جنگله جا

اخ کی ناجه ناجه ایشمارم
جنگله نه  اوخانه ره!

فارسی
نگاهِ ماتِ من
ضجه باران است

از بیدادِ تبر وُ
جنگلِ از ته بریده سوخته

آخ که حسرت حسرت می شمارم
واخوانِ فریادهای جنگلی ها را.

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

تی هیسته گیسو - گیل آوایی


یادِ عشق و عاشقیِ سالهای تحصیل خوش! چیزی کسی بیاد داره!؟ چه دورانی بود!؟ بخصوص پُزِ عالی جیبِ خالی!!! وای اگه نه پُز علی بود نه جیب پُر!!!!!!!!!!!!یادِ چه چیزایی میافتم من!!!؟؟؟ این هم یک عاشقانه با این حال و هوا:

تی هیسته گیسو جنگله یو  می ناجه ارسویان
شورمه نقل یو ولگانه رقص

بادا دی مویانا
می اوخان جنگلا دواره
خورشیده سوسو واتابستن
باده دس!
.
فارسی
جنگلِ گیسوی خیسِ تو وُ اشکهای حسرتِ من،
ماجرای مه است وُ رقصِ برگها

موهایت را باد می دهی
واخوان صدای من جنگل را پر می کند

درخشش سوسوی خوشید  است
دستِ باد.

۱۳۹۲ آبان ۱۴, سه‌شنبه

خاکِ در غربت من، عطرِ بیجارانم آر - گیل آوایی

داشتم کنار رودخانه راین از باریکه راهی که در عکس می بینید می رفتم و خیال مرا به دیار برد. شعری زمزمه وار می گفتم و های و هویی با خود داشتم. کاغذ و مدادی نداشتم! همینطور اینقدر آن را تکرار کردم تا بخانه رسیدم. حال و هوای گیلکانه ای داشتم و یکی می زدم سرِ غربت یکی می زدم بر سر این روزگار! این غربت خیلی طولانی شده! خیلی!

خاکِ در غربت من، عطرِ بیجارانم آر
یادِ کوچصفهان وُ آستانه، لاجانم آر

لنگرود، رودسر وُ کومله، قاسم آباد
یادِ دهشال وُ کیاسر، گلِ نارانم آر

کاش بودت خبر از لشته  نشا، خوشکه بیجار
یادِ یارانِ من از انزلی جانانم آر

آبکنار نیست چرا آه ضیابر، ماسال!
چه کنم سوما سرا، فومن وُ رودخانم آر

رشتِ من کو، چه شد آن کودکی ام، ای بیداد
ذره ای خاطره از ساغریسازانم آر

شهرِ در غربتِ من، دل زفغان شد آوار
لختی از منجیل وُ رودبار وُ سراوانم آر

سنگرم آر وُ شاقاجی، کمی از رشت آباد
یا خُمام، چوکام وُ پیربازارِ گیلانم آر

املشم کو!؟ چه شود گر که بیاری ام باز
جنگل و گالِش وُ آوازِ امیرانم آر

آه حسن رود چه شد دکۀ طالب آباد
غازیان، یا که میان پوشته وُ باغانم آر

لولِمان کو، خبرم نیست زگروازده، وای
مهربانی ز سپیدرودِ خروشانم آر

گرچه مامن شده ای دورم از آن قوم بلا
لیکن ای غربت من یادی زلوشانم آر

کرده ام یادِ اسالم، ره خلخال، ای داد
جانم از خطبه سرا، آلوچه دارانم آر

نیست اینجا خبر از زمزمۀ یار وُ دیار
من بجان آمده ام، شعرِ خروسخوانم آر

باده مستی ندهد، موسیوی من اینجا نیست
عرقِ کشمش وُ هم پاییِ وارطانم آر

دل به تنگ آمده زین غربت بی حرمت، وای
آستارا، هشپر وُ ماسوله زایرانم آر


.
در این سروده غیر از بیجار که در زبان گیلکی به شالیزار گفته می شودو ساغریسازان که اسم محلی قدیمی در رشت است،  بیشتر از اسم شهرهای گیلان جانم استفاده کرده ام.

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

خاطره ای از مادر، سادگی وُ صفا وُ پاکی ای که روحانیت با حکومت اسلامی آلوده اش کرد - گیل آوایی

از زمانی که یادم می آید یعنی از زمان کودکیِ تازه به راه افتادن بگیر تا سالهایی که بقول مادرم همیشه یادآوری ام می کرد : تو آنی که از یک مگس رنجه ای و امروز سالار سرپنجه ای، را با چهره ای مهربان و آرامبخش و صد البته با نازِ مادرانۀ به فرزند، می خواند، از آرامش و امیدواری و تحمل مادر خوشم می آمد. در بحرانی ترین لحظاتِ آن سالها که بتناسب سن و سالمان، بحرانها هم به همان شکل کودکانه بود یعنی از لباس نوروزانه یا مدرسه رفتن و دفتر و کتاب و غیره داشتن گرفته تا خانه ویرانی و مشکلاتِ بزرگ خانواده، آرامش مادر و حضور کوه وارِ او به  هنگام چنین بحرانهایی که می گفت: چاکوده به زای، هاتو نمانه! فاگیرم، هینم، من نمردم کی= درست می شود بچه جان، اینطور نمی ماند، می گیرم، می خرم، من نمرده ام که!، با چنین حال و هوایی بود که آرامش مادر چیز دیگری بود. وای اگر مادر اندوه داشت! تمام خانه انگار عزا داشت! نه کسی شوق بازی داشت نه کسی تحمل ساده ترین حرف و برخوردی حتی. آن زمانهای کودکی، یکی از کتک زدنهای مادرم، جاروکونه مرا زئن = با دسته جارو زدن، بود. آن هم اینطور بود که در دستی جارو گیلکی معروف به جارو رشتی( یک قسمت پهن و قسمت دیگر جمع شده مثل چوب) که مادر قسمت جمع شده در دست را به مشت می گرفت و با دست دیگر، دست مرا و هرچه سعی می کرد مرا بزند، من که دستم در دست مادر بود، دورِ مادر چرخ می زدم و می دویدم و او هم دورِ خودش با چرخ زدنم می چرخید آنقدر این کار ادامه می یافت که سرش گیج می رفت و همچنانکه دستم را در دستش محکم نگه می داشت، روی زمین، همان حیاط آب و جارو شدۀ خانه، می نشست و می خندید. چنان خنده ای که انگار همۀ خانه، ایوان، در پنجره ستون پرده گل، گمج تیان، باغ و درخت و پرنده و مرغ و خروس می خندند! نجوا وار می گفت: ده پیلا بوستی ازازیلا بویی = دیگر بزرگ شده ای، (ازازیل را فارسی نمی دانم اما باید چیزی مثل زرتخِ ترکی یا باد به گرد آدم نرسیدن باشد،معنی دهد!). یادآوری این ماجراها به دیدن یک عکس است که در اینترنت به آن برخورده ام و با این نوشته اینجا برای شما خوانندۀ گرامی گذاشته ام. چادر نماز، صفا و سادگی، مهربانی، شکوهِ بی همتای مادر در آن لحظات خواندن نماز، دنیایش را فراوان دوست داشته ام.  یکی از شوخی هایی که همیشه موثر بود و مادرم از خنده روده بُر می شد این بود که هنگام نماز خواندن برابرش می ایستادم و هر کاری که او می کرد ادایش را در می آوردم. از زمزمه کردنِ جملات عربی  بگیر تا الله اکبر را بلند تکرار کردن که هشدار به من بود تا دست از در آوردنِ ادایش بردارم. و بلند و آهسته  و خشمگین گفتنِ الله اکبرهم به تحمل  او بستگی داشت و سماجت من اینکه تا کجا تاب بیاورم و ادایش را در بیاورم. عصبانیتِ گفتنِ این الله اکبر هم از سوی مادر، کم کم تغییر می کرد و آخرش با خنده نمازش را قطع می کرد و می نشست با خنده اما چنان تسلیم طلبانه از من می خواست که بگذارم نمازش را تمام کند که خرم می کرد و کنار می کشیدم اما وقتی شوخی ام بیشتر گل می کرد کار به تهدید می کشید و تهدیدش هم این بود که از آشپزی و غذا پذا خبری نخواهد بود! خلاصه کار به پند و اندرز و گناه و گره خوردن کار و چه و چه می کشید تا به ناز دادن و خواهش و تمنا که دست از سرش بردارم! راستی امروزه پس از این سالها، آیا از آن صفا و سادگی و صمیمیت باورهای مادرهامان خبری هست!؟ چه بلایی به سر آن همه صفا و مهربانی و صمیمت مادران آمده است. امروزه وقتی چشمم به مادر ستار می افتد، وقتی چشمم به مادر سهراب می افتد وقتی چشمم به مادران انتظار که هر آدینه به خاورانهای میهنم می روند، می افتد وقتی فکر می کنم که با همان دین مادرم شلاق بر پیکر فرزندان میهنم می خورد، وقتی آیه های همان دینِ مادرم پیش درآمد اعدامها آن هم فله ای، در میدانهای شهر، می شود وقتی ..........................
چه شد!؟ ویرانی و فقر و اعتیاد و بیکاری و بی آیندگی و بی پناهی بسیارانی از جنس همان مادران با آن صفا و سادگی و مهربانی، یک طرف، آلوده شدن و حتی به زشت ترین شکل در آوردن همان باور و صفا و پاکیِ مادرانمان طرف دیگر، چه کسی پاسخگوست!؟ روحانیت چرا دین و باور و سادگی و صفا و پاکی مادرانمان را چنین به پلیدی آلوده است!؟ آن دین کاری به کسی نداشت. آن دین مردم آزار نبود. آن دین کسی را حکم نمی کرد آن دین......................
چرا!؟

چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۲ - ۲۳ اکتبر ۲۰۱۳

۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

روزی تاسیانه در هلند- خاکی که در آن وطن کرده ام - گیل آوایی

داشتم کنار رودخانه راین از باریکه راهی که در عکس می بینید می رفتم و خیال مرا به دیار برد. شعری زمزمه وار می گفتم و های و هویی با خود داشتم. کاغذ و مدادی نداشتم! همینطور اینقدر آن را تکرار کردم تا بخانه رسیدم. حال و هوای گیلکانه ای داشتم و یکی می زدم سرِ غربت یکی می زدم بر سر این روزگار! این غربت خیلی طولانی شده! خیلی!!!!


خاکِ در غربت من، عطرِ بیجارانم آر
یادِ کوچصفهان وُ آستانه، لاجانم آر

لنگرود، رودسر وُ کومله، قاسم آباد
یادِ دهشال وُ کیاسر، گلِ نارانم آر

کاش بودت خبر از لشته  نشا، خوشکه بیجار
یادِ یارانِ من از انزلی جانانم آر

آبکنار نیست چرا آه ضیابر، ماسال!
چه کنم سوما سرا، فومن وُ رودخانم آر

رشتِ من کو، چه شد آن کودکی ام، ای بیداد
ذره ای خاطره از ساغریسازانم آر

شهرِ در غربتِ من، دل زفغان شد آوار
لختی از منجیل وُ رودبار وُ سراوانم آر

سنگرم آر وُ شاقاجی، کمی از رشت آباد
یا خُمام، چوکام وُ پیربازارِ گیلانم آر

املشم کو!؟ چه شود گر که بیاری ام باز

جنگل و گالِش وُ آوازِ امیرانم آر

آه حسن رود چه شد دکۀ طالب آباد
غازیان، یا که میان پوشته وُ باغانم آر

لولِمان کو، خبرم نیست زگروازده، وای
مهربانی ز سپیدرودِ خروشانم آر

گرچه مامن شده ای دورم از آن قوم بلا
لیکن ای غربت من یادی زلوشانم آر

کرده ام یادِ اسالم، ره خلخال، ای داد
جانم از خطبه سرا، آلوچه دارانم آر

نیست اینجا خبر از زمزمۀ یار وُ دیار
من بجان آمده ام، شعرِ خروسخوانم آر

باده مستی ندهد، موسیوی من اینجا نیست
عرقِ کشمش وُ هم پاییِ وارطانم آر

دل به تنگ آمده زین غربت بی حرمت، وای
آستارا، هشپر وُ ماسوله زایرانم آر 
.
 در این سروده غیر از بیجار که در زبان گیلکی به شالیزار گفته می شودو ساغریسازان که اسم محلی قدیمی در رشت است،  بیشتر از اسم شهرهای گیلان جانم استفاده کرده ام.

۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

ترانه زیبای گیلکی با برگردانِ فارسی: آخ می جانه یاری دوکوده بو قبایه گالشی

آخ می جونه یاری دوکوده بو قبای گاله شی
امه ره بیجار بومه بو زحمت بکشی
می چرچرانه
ایمشو شیمی خونه ور شیرینی خورانه
ده گوته من نم شو خوته من نم
افتوبه اُو سنگینه جور گیته من نم

چندی می پوس وا بکنم ای پَرتقاله
چندی نیگه وا بوکونم بلدی براره
بلدی برار ناکوده بو می دیله کاره
ایمرو نشاست وا بوکونیم فرده دو واره
می چینی کاسای
قوربان بشم لاکوی تی چار به راسای
می چینی قوری
تازه یارام هاگیته بو تی چشمه کوری
ده گوته من نم
شو خوته من نم
آفتو وه او سنگینه
جور گیته من نم
فارسی
آخ یارجانِ من لباس گالشی پوشیده
شالیزار برای زحمت کشیدن ما آمده
خوشخوشانِ ماست
امشب خانۀ شما شیرینی خوران است
دیگر نمی توانم بگویم دیگر نمی توانم بخوابم
آبِ آفتابه سنگین است نمی توانم بلند کنم
چقدر باید پرتقال پوست بکنم
چقدر باید به برادری که می داند، نگاه کنم
امروز باید نشاء کنیم فردا دوباره( دوباره به معنی کارِ پس از نشاء در شالیزار یعنی چنگ زدن بین بوته های برنج و هوا دادنِ به ریشه هایش است)
کاسۀ چینیِ من
قربان دختر بروم که در راه ایستاده
قوریِ چینیِ من
یارِ تازه هم به کوری چشمت گرفته بود
دیگر نمی توانم بگویم
دیگر نمی توانم بخوابم
آبِ آفتابه سنگین است نمی توانم بلندکنم

گیلغزل با برگردانِ فارسی: بی وطن میدان دکفته خالی میدان تا آکه - گیل آوایی


بی وطن میدان دکفته خالی میدان تا آکه
ابره پوشت ماه دیل بترکه بی خوروسخوان تا آکه

تا آکه جنگل واسوجه بی ایتا سرپور بدوش
سر بچاه بردن دمردن ونگ و نالان تا آکه

باغه دیل واهیلا بو بسکی بیده پیسه کلاچ
بولبولانه بال دوسته، ارسو واران تا آکه

وامرازه بی پهلوانی بون یالانچی پهـلوان
پاله وانی تو ویریز، با شونده زاران تا اکه

روزگاره بی کسی من واستی یاری داب گودن
کس کسا بیگانه بوستن سر به داران تا آکه

وسته ده های آیو نـاله بیخودی فردا کودن
گورشه کاید پئرو ماران ویشتا زاکان تا اکه

آی شومایـان کی دبـاختید هستو نیست دارو ندار
وخته ده میدان دکفتن شومه کاران تا اکه

گیل آوایی بی کولوشکن جنگله بی دار و خال
غوربته مئن های جوخوفتن یاده یاران تا آکه
فارسی
بی وطن به میدان آمده است، میدانِ خلی تا کی
پشت ابر دلِ ماه بترکد بی خروسخوان تا کی
تا کی جنگل بی تاب بسوزد بدون یک تفنگ بر دوش
سر به چاه بردن غرق شدن گریه و ناله تا کی
دلِ باغ ترکید از بس کلاغ دیده است
بالِ بلبل بسته باران اشک تا کی
به آدمی نمی آید بدون پهلوان، ادا درآرِ پهلوان بودن( پهلوان دروغی بودن)
خودت پهلوانی برخیز با علفهای گندِ هرز تا کی
در روزگار بی کسی باید کمک دادنِ به هم رسم کرد
بیگانه بودنِ با یکدیگر، سربه دارها تا کی
بس است آه و ناله بیهوده فردا کردن
داغ شده اند پدر و مادران فرزندان گرسنه تا کی
ای شما ها که هست و نیست، دار و ندار را باخته اید
وقت به میدان آمدن است کارهای شوم تا کی
گیل آوایی به یار و غار، جنگلِ بی درخت و شاخه
در غربت پنهان شدن، یادِ یاران تا کی

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

چاردانه های گیلکی - گیل آوایی

0
می دیل تنگه می ماره، می براره
می خاخور، می پیچا، کیشکا، گوماره!
می رشته میدانه بازارمجان، وای
هاچین تنگه می دیل کتله صداره!
فارسی
دلم تنگ است برای مادرم برادرم
برای خواهرم، گربه ام، صدای جوجه ها، بیشه!
برای میدان رشت، دستفروشان دوره گرد، وای
خیلی دلم تنگ است برای صدای دمپایی چوبی!
1
فی وه ارسو جه می چوم، تاسیانه
جه غوربت دیل ایسا رشته میانه
ازازیل زاکا بو دیل لاتا بو قاق
بیدین غوربت چوتو دیلا دُو وانه!
( جه غوربت پیرابوم، می دیل جوانه)
فارسی
اشک از چشمم می ریزد، تاسیان است
از غربت دل در میان رشت است
دل کودکِ بازیگوش شده، لات، حیران
ببین غربت چطور دل را می دواند!
( از غربت پیر شده ام، دلم جوان است)
2
بیگفتم غوربتا تا صوب فوقوفتم
بزم چک تا تانستیم شب نوخوفتم
بیدم غوربت بازام لیسکابو بیصاب
بامو می کش بینیشته، جونوخوفتم
فارسی
گرفتم غربت را تا صبح در هم کوبیدم
تا می توانستم سیلی زدم شب نختفم
دیدم غربت باز هم لوس شده بی صاحب
آمد کنار من نشست، پنهان نشدم
3
هولندی گمه واروم خا یه نیت وِخ
………..Waarom ga je niet weg
واروم بن یه هی یر دیهی مرا دخ
Waarom ben je hier……
واکف داری مگه آخه کلوت زاک
Klootzak……….
بن ایک نیت خک یه بن مثله ایتا سخ
Ben ik niet gek, je ben ……
فارسی
هلندی می گویم چرا دور نمی شوی( نمی روی)
چرا اینجایی مرا دق می دهی
مگر آزار داری که گیر می دهی فلان فلان شده!
من دیوانه نیستم تو مانند سیخ هستی
4
چی شا گفتن بجوز ارسو وارستن
مگه شا بی وفا یارا یارستن
واسی خلوت جیگا شون تسکو تنها
هو خلوت جا دمردن، دوارستن
فارسی
چه می شود گفت بجز اشک باریدن
مگر می شود از عهدۀ یار بی وفا بر آمد
باید جای خلوت رفت یکه و تنها
همان جای خلوت غرق شدت از عهده اش برآمدن
5
مثاله ابرو باده دوری یو آه
پیله کی آسمان، اللاه تی تی، ماه
درَن دشته مانه غوربت هاچین، وای
خو خانه مئن گدایام به کرا شاه
فارسی
مثل ابر و باد را می ماند دوری و آه
آسمان گسترده، ستاره و ماه
دشت وسیعی را می ماند غربت، وای
گدا در خانه خودش می شود شاه
6
نبه آ آیو ناله پاک دیمیرم
نگم هیچی هاچین غوربت آویرم
خوشه می دیل گیلک به می مرا پا
ناویره غوربتی بم وا بیمیرم!
فارسی
آه و ناله نباشد خفه می شوم
هیچ چیز نگویم غربت گم می شوم
دلم خوش است که گیلک هم پای من است
وگرنه غربتی می شوم باید بمیرم
..

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

منظومه گیلکی - شندره - گیل آوایی


این منظومه را حدود یازده سال پیش سروده ام و بارها خواسته بودم بازخوانی و ویرایشش کنم اما تا این تاریخ نتوانستم. هر چه هست آن را با فورمات پی دی اف منتشر کرده ام. برای خواندن یا دانلود کردن آن همینجا کلیک کنید.

۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

گیلداستان: جانه تی مار مرا جیویزان - گیل آوایی

گیلداستان: جانه تی مار مرا جیویزان*
زباله بو. آفتاب پاک تورا بوسته بو. خیاله کی خاستی همه چی یا بوسوجانه، واسوجانه. زلزله ایبند خاندان دوبو. گاگلف مشته حوسین، ایتا لگن ابا کی ایستکان پیستکان اونه مئن بوشوسته بو، خو دوکانه جولو فوگودی کی ایتا پیچه خونکی بزنه .
حاجی چوس نفس تازه خو زباله خوابا جه ویریشته بامو بو دوکان. پیشخانه پوشت بینیشته بو. چورتیکایا اوساده بو با ایتا داشی کاغذ، شورو بگوده بو حیساب کیتاب.
ایسمال کهنه فوروش ایتا بشکسه رادیو مرا ور شون دوبو. قاسم چرخ چی پنچری گیفتان دوبو. کبله تقی بازار مج کولا دوجه مرا بوگو بیشتاوا دوبو. شاپور تازیه خان چارپایا بنا دوکونه جولو، هاتو کی نینیشتان دوبو، حوسین خندانا لوچان بزه.
حسین نفتی برار، یخ بهشت بیگفته خودس، مامد میوه فوروشا کونا گوده نیشته بو. گورزالی دیفاره کش ایتا توسه داره کونده سر نیشته بو، خو پیرانه مئن، سبه جانا دوما گیفتان دوبو.
شاپوره مار، اژدری شاگردا گفتان دوبو کی گابه گو ماله که دوما هرکی بیگیره گابه گویا رسه!
احمد چیچیلاس خو دمپایی مرا ایتا گرزکا کوشتان دوبو. حسن خاش ایتا ودره ابه مرا جان شورا گودان دوبو. پینیک دوج، خو دوکانه مئن، ایتا خو سر زه یی ایتایام بوپوخسته پینک پاره سر، کی وا نو نوارا گودیبی.
موصطفی چاچول باز، کرتاکرت، کوچه سرپایینه شوندوبو. مونوچر خالا، اربا خوج خوردان دوبو. موسیو کرا دوکانه پوشت چاکون واکون گودان دوبو تا شب کی واسوختانه داد وا برسه بی.
اکبر دَوَد، ایتا گابه مگسه جان بتنگ بامو. کرا خو جانجانی ریفق، پیله پایا، ره گفتان دوبو کی:
- آخه تو چاربدار نوبوسته، فوش دانا باموختی! خانه خراس! ایتا پیچه به سابی اونه لبله بیجیر باموبی! بازین!
- بازین چی!؟ کی چی ببه!؟ خوشکه لاس زئنه حوصلا نارم. آها آها! نا! نا!
- یانی چی! تو فرهنگا دور نزه داری مگه!
- فرهنگا دور زئن یا نزن چی دخلی داره به می کار!
- تو خاره هرچی توربا عروس بوگودی! تورب! پاک ایتا لاله تورب! تی پئر تورب بکاشته بی بختر بو!
- من نانم تو چی گی! می کله آجور گوزه گبان فورو نیشه! آسا تو خایی دونیا بوگو! هاچین ترا پرکانی! من هانم کی ایسم! دوس نارم هاچین خوشکه لاس بزنم! مالستن نتانم! می کار نی یه!
- آخه خاکا تی سر! آخه گمج! انهمه کوره دوما بیگیفتی! انهمه شب نیصفه شب بوشویی کوره محله مئن تابلو بوبوستی. انهمه شلمانه پوشت جوخوفتی! ان همه های اونه راشی یا بپاستی! بازین هاتو گابکی بزه ای کوکویا شیشیندازا گودی!؟ یانی چی من هانم!آخه گابه کوس! تو کی آنقد اونا خایی! اچوتو ترا شیش گیر باوردی! مگه نخاستی کوره مرا ریفق بیبی!؟ بازین انهمه جان کندنه مرا، وختی کوره مرا ایسایی! هاتو نا بیگیفته نا اوساده چارچرخا خا ستی هوا بوکونی! خیال کونی هاتو فاله موللا بزنه!

ایتا خنده بوگوده کی مردومان قاقا بوسته اوشانا فاندرستید. پاسبان یاواشیکی اوشن تر بینیشت. اونه حواس ننابو. اسبه ارابه چی خو ارابا بنا دیفار کش. توبرا تاوه دا اسبه گردن بوشو قهوه خانه بینیشت. ایتا چی چی نی پر بزه بامو اسبه دمه چک، فو فوسته جوبانا اوچینه. داره لچه، کشکرت خو چیلیکا دورسینن دوبو. پیسه کلاچ ایتا تیکه خوشکه نانا های توک زئن دوبو. ماتور سوار قهوه خانه جولو به سا. خیاله کی اینفره رافا ایسان دره. ایتا زنای خو زاکه دسه بیگیفته قهوه خانا دوارست. بوشو شاپوره دوکان. شاپوره مار مرخه پرخه مرا ور شون دوبو. زناکه زای ایتا خالی چرخا اوساده اونا های آ رو او رو گودی. تقی دیوانه دیفاره کش هر که ده یی اونه یقا گیفتی. هوا گرم بو. سایه دیمه سرقفلی داشتی.

پیله پا خوره ایتا پیچه آپا اوپا بوگوده. بفکرا شوبو. هاتو قاقا بوسته رادوارانا فاندرستان دوبو. اونه حواس ننابو. واگردسته خو ریفقه نیگا بوگوده. ایجور خو چومانا نیمیزگیره، وازاگوده، دوسته، نیگا گودی کی خیاله آتوم واشکاوانن دره. هاتو خاستی ایچی بگه کی اونه ریفق بوگفت:
بازم دیرا نوبو. هاچین غورصه پورصه نوخور. ایتا را یافیمی کی دو واره تی کوره کا بیدینی. ولی جانه تی هرکه کی دوس داری، نوقولدانه هوایا بدار. کرگوزی یا بنه دیمه. تی کللا کار تاود. هاچین کرچا بوستن فایده ناره. بیدین چی واستی، چی کار گودان دری. اگه بتانی اونی ره کی جان کندان دری، هر چی بیگی یا بوکونی، اتو ببه کی اونا بدس باوری، تی هدفا فارسه داری ناویره اگه بخایی هاچین من مرا قوربان بازی بیرون باوری، نه تی شونو کوره که دئن دوروسته، نه یالانچی پاله وان بوستن! فامی چی گمه! یا بازام تی کلا کاری!؟
- فامم چی گی! خیال کونی تی مانستن توربمه! هرکی بوجور ببره! خودشام بیجیر آوره!
خنده مرا بوگفته:
- خوب نی یه بابا! تو بیجیر آوردنا دانستی کی بزه یی هاما فوگوردانه یی!
تو بیجیر ناورده خاکا تی سر دوگودی کی!حایفه گاب نی یه آدم ترا بگه گاب!؟
هر دوتا تام بزه یید. هیچی کس کسا نوگفتید. هر دوتا فکراشوبید. خیاله کی ایتا راچاره دونبال گردستیدی. ایدفایی هردوتا با هم بوگفتید:
چوتو یه کی....
پیله پا خو حرفا جیگیفته بوگفته:
چوتو یه کی چی؟
- کی بیشی کوره که محله بیدینی کی تانی اونا ایجور بیدینی یا ایچی بینویسی تاوه دی اونه خانه مئن!
پیله پا قاپاس بزه خو ریفقه سره تان بوگفته:
- هان بو!؟ انهمه کللا کار تاوه دانو فیکر گودن! هان بو!؟ خوب بوبوسته پروفسور نوبوستی جانه تو! تو خاره هی چی گابا عروس بوگوده داری !
پیله پا ریفق بوگفت:
- چره!؟ ان کی بد نی یه! خاب ایجور وا اونه مرا تماس بیگیری. تا همه چی خرابا نوبوسته واستی تی دیرین وارینا پاکا کونی ده!
پیله پا خاستی دو واره قاپاس بزنه کی اونه ریفق داد بزه:
- اِه...تونام می کللا موفت گیر باوردی! چی تا تکام خوره، خایه قاپاس بزنه! بوخودا ایدفا ده بزنی! ایتا زنم تی خوج خورا تی موت بججه!
پیله پا یا ایجور خنده بیگیفته کی نتانستی خو خندا بداره. پاسبان کی اوشن تر نیشته بو اشانا فاندرسته. ایجور کی خیاله بخایه بگه:
ساکت به سید انقد موخ نوخورید.
پیله پا خو خندا جیگیفته. خو ریفقا بوگفته:
- اخه تو کی انقدر ترا حالی به! بازین چوتو گی من بشم ایچی بینویسم تاوه دم کوره که خانه مئن! تو نیگی اگه اونه پئر، اونه برار اگه یاداشتا بیافید یا بیدینید! چی خایه ده گودن. تو نیگی بازین ده او سامان نتانم پا بنم! اگه مرا بیدینید هرکی سره عله دوس داره ایتا زنه! مرا هاچین کونیدی تورشه آش اگه بفامید. اسا من جهندم! می کوره کا ده ولانید بایه بیرون کی اونا بیدینم!؟ تی مانستن ریفق داشتنه مرا، جانه تو دوشمند لازم نارم!
پیله پا ریفق خنده مرا بوگفته:
- تونام ترا ایچی حالی به جانه تو! اوتویام گاب نی یی کی فیکر گودیم!
هر دوتا خنده بوگودید. ویریشتید جه پاسبانه ور، بوشویید مشته غولام حوسینه دوکانه هیره جیر بینیشتید. تقی بی نفس، حسن جوله مرا، دوتایی آمون دیبید. خودشانه شطرنج جابه یا خودشانه بفل فوزه. تقی بی نفسه شلانقوزه جلاسته نهابو. حسن جول چفه عرق بو. هالا فانرسه بید کی تبریزی داره جیر بینیشتید. تقی بی نفس بوگفت:
- ها تبریزی داره جیر بینیشینیم. ها سایه دیمه چسبه.
هر دوتا تبریزی داره جیر بینیشتید. شطرنجه جابا واکودید. شطرنجه مهره یانا شورو بوگودید صفا مئن دیچن. هاتو کی خاستید شورو بوکونید بازی گوده نا، ایتا پیسه کلاچ جه تبریزی داره لچه دیره تقی بی نفسه سره تان.
ایدفایی خیاله کی ایتا جیما بو فنر جیویشتی بی، جه خو جا بپره سته دادو فریاده مرا پیسه کلاچه فوراده. حسن جول کی خنده جا پاک شکم روش گیفتان دوبو! گیل گوده دونبال گردستی.
پیله پا ایتا آپار اوساده پیسه کلاچه ره تاوه دا. هاتو کرا هر کی ایجور تقی بی نفسا فاندرستی یو دوزیکی خنده گودی. ایدفایی کبله علی پینیک دوجه دوکانه شیشه ایتا گورام بوگوده یو بشکسه، فو ووسته راه دوارنا پا جیر. مردوم کرا قاقا بوبید. تقی بی نفس خو سرا ایتا تیکه روزنامه مرا پاکا گودان دوبو. حس جول، لسا بو خنده جا اونا فاره سن دوبو.
رادواران کبله علی پینیک دوجه دوکانه جولو جیما بوبید. پیله پا ریفقه رنگ بپرسته بو هاچین بوبوسته بو دیفاره گچ. های خو راسته دسه مرا زه یی پیله پا تکا گفتی:
- اه....اه.....آمی گاب بزا، بیده یی چی بوگودی! تو پیسه کلاچا زئن دیبی یا کبله علی پینیک دوجه دوکانه شیشا! آخه تو چره هاتو گابکی هر چی تی کله آیه! انجام دی! آخه چره ایتا پیچه فکر نوکونی! آخه....
پیله پا ده آمان ندا خو ریفقا، تا خو دسا راستا گوده کی ایتا ده قاپاس بزنه اونه سره تان! پاسه بان پیله پا دسا بیگیفته بوگفت:
- مردومه دوکانه شیشا ایشکنی کمه ، اسا دسته بزنام داری! خجالت نکشی!
پیله پایا خوشکا زه. پیله پا ریفق کی اوشنتر بوشوبو تا خو ریفقه قاپاسه جان جیویزه، قاقا بوسته پاسه بانا فاندرستی.
پاسبان پیله پا دسا ولا نوگودی. مردوم کبله علی یا نیگا گودید. تقی بی نفس، حسن جوله مرا ، شطرنجا وا بدابید.
همه تانی کبله علی پینیک دوجه دوکانه ویرجا جیما بوستان دیبید.
پاسه بان پیله پا مرا راه دکفت.
پیله پا ریفق دس جه پا دراز تر، هاچین خورا خوردان دوبو. خو ریفقه ره نتانستی کاری بوکونه. پاسه بانه دوما بیگیفته را دوبو. پیله پا خو ریفقا ایجور نیگا گودی کی خیاله خاستی بگه:
جانه تی مار مرا جیویزان!

تمام
یازدهم آگوست 2008

*می دیل خایه شیمی جان کی می کوچی داستانا بخواندید، بخایم کی مراببخشید اگه ایجور حرفانی کی نواستی بینویشتی بیم، بینویشتم. می منظور فقط ان بو کی جه خاطر بوشو گبانا دو واره یاد باورم. منام باور دارم که واستی ادبو قشنگی یو زیبایی قلما پاستن ناویره حورمته قلم حفظ نخایه بوستن. اما گیلیکی نیویشتنه مرا ایجور وظیفه یام آمی دوش ناها کی ولانیم آمی گیلیکی، خوب یا بد، با ادب یا بی ادب، جه خاطر بشه. هانه واستی من نتانستم یا نخاستم جه نیویشتنه اجور حرفانا( نامناسب ) جیگیرم!
به هرحال شومایی کی می آ کاره مرا موافق نی یید، مرا ببخشید. شیمی "اینتخابا" احترام نمه. امید دارم کی شومانام کی چوتو خایم بینویسمه ره، سخت نیگیرید.
شیمی وسواس، شیمی حساسیت، کومک کونه ویشتر می حواس جیما به وختی آمی گیلیکی زبانه ره نیویسمه.

ایتا دریا مهره مرا
گیل آوایی

گیلداستان: آی وای می غاز بمرده*=ای وای غازم مرده است - گیل آوایی

 لالایی مان، سمفونی دریا بود وُ آوازهای باران بر بام خانه مان و رقص شبح وارش در گذر نور ِ فانوس و آسودگی خوابمان، پارس کردن سگ همیشه یار که خطر را پیش از آنکه سر رسیده باشد، می دانست.
دور ترین خاطره ام به سالهای شاید 1338 یا 39 بر می گردد به زمانی که برای راه رفتن باید دست مادر می گرفتم. تنها، تصویری از آن در دهنم مانده است که در حیاط خانه با انبوه درخت نارنج و سگ سیاه و زرد رنگی که همیشه با ما بود. نمای ماتی از کت ِ خاکستری رنگ، در ذهن من است و صد البته شکل و فرم خاص آن سالها و سنی که داشتم.
کوچه ای شنی خانه مان را به خیابان، یا شاید بهتر باشد بگویم، جاده ای وصل می کرد که یک سوی آن ردیف خانه های از هم جدا شده بود با پرچین های ساخته شده از نی و چوب و گاه سیم خارداری که حتی برخی را اصلن مرز و دیواری نبود. آن سوی جاده یا بقولی خیابان، باریکه راهی بود که به ماسه های دریا وصل می شد و تپه ماهورهایی پرده ی حائل می شد میان ما و گستره بی مثال خزری که گشاده دست و بی دریغ، روزی رسان بسیارانی از جمله ما بود.
هیچ وعده ی غذایی مان، بی ماهی نبود و یادآوری و حتی دستور مادر که دست را پس از خوردن ِ غذا با آب نگه داشته شده از شستن برنج که " فشکله آب " می گفتیم – می گوییم هنوز – بشوییم تا بوی ماهی بر دستانمان نماند.
حیاط خانمان، گذشته از نارنجزار انبوه، باغکی داشت که هنوز هم تصویر آن مملو از همه چیز بود که می خواستیم. از هر سبزی خوردنی و میوه و بر و باری!
دنیای کودکی دنیای کارتنی این سالهاست گویی. دنیا ی همه چیز ممکن که در آن مردان و زنان و بزرگترها بسان غولهایی می نمودند که نگریستن ِ به آنها، سربالا کردنی می طلبید که گویی برج سر به فلک کشیده ای را چنان می نگری که تعادل به هم ریزد! و در همین سالها کسی که دبیرستان بود و سالهای آخر را می گذراند، با سوادترین می نمود و دانشمندی که پاسخ همه پرسشهایمان را می دانست، مخصوصن که روزهای زمستانی ِ دلگیر که هیچ کاری نبود و بیرون دویدن و بازی کردن هم! و بی حوصلگی این روزها ماجرای دور هم نشستن بود و داستان بافی ها و پرسش و پاسخ ها میان ما و دانشمندان سالهای آخر دبیرستان!
حوضچه ای در حیاط خانه بود که چاهی با دیواره ی چوبی کنار آن خودنمایی همیشگی داشت و چوبکی که یک سر آن بشکل عدد هفت بود که " کرده خاله " اش می گفتیم – می گوییم هنوز هم- کنار همین حوضچه تظاهرات مرغ و خروس و اردک و غاز ماجرای هر ظرف شستنی بود و وحشت شان از کرده خاله اگر سویشان اخمانه می جنبید!
به گاه دانه چیدن و غذادادن ِ همین مرغ وُ خروس وُ اردک وُ غاز، آواز ِ دل نشین مادر در گوش من است که گویی لشکرش را فرا می خواند آنهم با آواز وُ ترانه وُ ناز. در میان این لشکر پر نقش و نگار، نورچشمی های مادر هم ماجرایی داشت که فراوان بود کتک خوردن خروس یا غاز پرخاشگری که نورچشمی مادر را به چنگ وُ نُک زدنی، یورش می برد.
دو ترانه یا شعر واره ای وِرد زبان ِ کودکانه ی ما بود که می خواندیم:
نه نا ، نه نا
انباره جیر مرغانه نا
دس نزنی بیشمارده نا
افتابه مرسی نه نا
تو چره بترسی نه نا

برگردان فارسی:

مادر بزرگ مادر بزرگ
در انباری تخم مرغ هست
دست نزنی که شمرده شده است
از آفتابه ی مسی مادربزرگ چرا ترسیده ای مادر بزرگ!

خواندن ِ این ترانه نیز به آواز ِ کودکانه، همراه بود با سوار بر چوبی که اسبمان می شد و ما نیز ادای سوارکاری دل به دریا زده، در می آوردیم و در حیاط ِ چنان گسترده ای که قد ِ دریا می نمود، همچون دون کیشوت در جنگ ِ با آسیابان، تاخت می زدیم.  صد البته نازدادنهای هر از گاهی وُ نیز اعتراض ِ مادر چاشنی این تاخت و تازمان بود به گاهی که سر از او می بردیم!
یکی دیگر از شعرهای آن سالها که برایم هنوز بسیار زیبا و دلنشین است بویژه از آن نگاه که رابطه ی نزدیک و ملموس و حضور مردمی میرزا کوچک خان جنگلی را سندی دیگر است. این چنین بود:

نامه فادم انزلی
میرزا کوچی خانه ره
حاکم لاجانه ره
آی وای می غاز بمرده
گردن دراز بمرده

برگردان فارسی:

نامه فرستاده ام انزلی
برای میرزا کوچک خان
حاکم لاهیجان
آی وای غازم مرده است
گردن درازم مرده است

این ترانه یا شعر را هنوز بیاد دارم اما تمامی آن را هیچگاه ندانسته ام. یعنی دنبال اش نبوده ام. نه اینکه بخواهم بی تفاوت برخورد کنم بلکه روزگار ِ آن سالها و این سالها و بازی تا کنونی اش چنان بود و هست که مجال پرداختن به چنین جاذبه های زندگی مان نداد و اینک ِ غربت نیز به قدرت ِ خیال، حیرت کردن و یاد آوردن بسیاری از خاطرات که شاید اعجاز انسان باشد و توان شگفت انگیر مغز که در بکارگیری اش شاید بسیار وا ماندیم چه حافظه باختگانیم هنوز در پی تکرار فراوان ماجراهایی که سرنوشت این چنینی را رقم زده و می زنیم! و گرفتاریم هنوز.
ناتمام
* آی وای می غاز بمرده = ای وای غازم مرده است

گیلداستان: زَباله بو - گیل آوایی

زباله بو...
روخانه آب ابریشما مانستی. گوسکا خو دسه پایا وازا گوده سینه ابا دوبو. لانتی نیمیز گیره واشانه مئن گوسکایا پاستان دوبو تا اونه دمه چک فارسه. آب لاکون تته رج رورخانه کول افتاب گیفتان دیبید. زباله بو زباله!
چیچیر گا گلف خوشکا بو چوقال گیله سر ایجور دو وستی کی خیاله گورشا بون دره. لالیکی داره جور چیچی نن میتینگ داشتیدی. گوماره والش هاچین آدما واهیلا گودی . کره کروف زباله جان جیک نزه یی. بیجارکولا ایجور واشا گودوبو کی نشاستی برنجه مرا سیوا گودن.
برنجان حیسابی وروز باموبید. جوکوله وخت ده بوگذشته بو. برنجانه مئن سوروف بوبو بو ایتا آدمه قد. پاک خیاله افتابه مرا لب بلبا شون دیبید! زباله بو زباله!
دور دوره شر پوشته بوبو بیجاره کول، شه- کل بزه گاب برنجانا ناجه مرا فاندرستان دوبو. کوتامه جور واشاده حصیر گیله مرده رافا ایسابو. توسه دارانه لچه زلزله لاب عالمو آدمه سرا بردان دوبو. زباله بو زباله!
بیجار کوله سر نیشته بو دور دوره شر راشی یا فاندرستی. زلزله امان ندایی. گاگلف چی چی نی صدا لالیکی داره لچه زلزله مرا بوگو بیشتاو داشتی. چیچیر خوشکابو بترکسه گیله سر ایجور دو وستی کی اونه دئنه ره آدم واستی قاقا بو چوم بودوختی بی اکه جستن کونه واشانه مئن.
زباله هوا بد جوری آدما جوم جوم گودی. زباله خواب، زباله تام توم بزه همه جیگا، زباله تسکه کوتام. واشانه سر دیل چسبه اگه ایتا پا بداشتیبی!
همیشک خو پئره جا بیجارانا پاستی، ایجور خوره انگاره گیفتی. بیجارانه مئن لاب آویرا بوستی. ایجور دراز دراز خو ریفقه مرا کفتی کی هیشکی نتانستی بفامه بیجارانه برنجه من دو نفر جوخوفته نا.
ده نتانستی تاب باوره. ویرشته بو پاک خواستی بیجار کولا دورسینه. آکه آکه ناشتی که جه را بایه اونا فوتورکه. خوره خوره خیالا شوبو یو نقشه کشه یی کی اگه بایه چی بوکونه و چوتو بوکونه.
خیالا شوبو خوره گفتی هاتو بامو درازاکونم اونا فوتورکم. ایتا پیچه فکرا شویی یو گفتی :
- نه بختره توندا کیتی فونقوسم. واهلم کی آرام ارامه بایه می ویرجا بینیشینه. اونا ورا شو پسی کشا گیرم. اونه دسانا می دسه مئن بیگیرم. اونه مویانا بوبکشم. اونا خوشا دم. اونه لبانا فه وه رم. اونه جولا ماچی باران بوکونم. اونا می ور درازا کونم. اونه جی جی یانا اودوشم. اونه جانا به می جان بچسبانم. ایجور اونا کشا گیرم کی پاک ایتا بیبیم. می سینا چسبانم اونه سینا. می لبانام اونه لبانه سر. می شکما ایجور چسبانم اونه شکما کی اونه نرمی یو گرمه جانا می تومامه جانه مرا حس بوکونم. بازین دوتا پایا واکونم.......
ایدفایی ایسه فکراشو گه خومرا:
- آتو کی یک دو سه هاما فوسونجانا کنم!
خنده مرا آوه جا ده خودشا:
- هاتو گابکی نیبه کی! واستی بازام نوقولدانه هوایا بدارم!
اویدفا کی هول هولیکی فوقوفته بو! کوکو واگردسه شیشندازا بو بو! خورا هیزار جوری توفو لانت بوگوده بو. هانه واسین خو حواسا خواستی جیما کونه کی ده اوتو گابکی نزنه هاما ایجور دورسینه کی گابام اگه بوبوستی بی جیجا بوستی!
هاتو خوره گفتی یو واگفتی. مانده صدا بیجارانا ده وارسته بو. گاب زالاش باورده روخانه آبا خواب دئن دوبو. گاگلف مانده صدا مرا ایجور م....................ا گودی کی آدمه دیل گورشا بوستی.
خواستی ویریزه بشه گابا ببره روخانه کول آب بده. مانده ده زالاش باورده خورا ایجور تورا گوده بو کی خیاله خواستی ویریسا ورسینه. گاب، خو شکه-لا فاندرستی، پاک خیاله آه کشن دره.
فوروز بامو برنجان، داره ناجا داشتیدی. آلوچه داره لچه چندتا آلوچه جانه ساق در ببردیبید جه اون همه دبه که! آقوز دار پاک چینا بو بو. آقوز داره لچه داره پا بمانسته بو سیا بوبو. هاتو ایجور جلاسته بو که ایتا باده مرا کفتی جه شاخه.
آنجیل دارا هیچی وان جه بو. انجیل دار آولی دار بو کی پاک چینا بوستی قلناران خوردنه ره. پیله باقلا ده برسه بو. ها روزان واستی باغام پاک چینا ببه. کره روف عزا بیگیفته بو. باقلا باغ کی پاک چینا بوستی، کره روف آوارا بوستی. واستی واش ماشانه مئن جوخوفتی بی .
لانتی گوسکا یا فوتورکسه بو خولاصه. گوسکا داد روخانا دوارسته بو. لانتی پور ده ننابو گوسکایا فه وره. چی چی نی کرا ایجور چیچیلاسا فوتورکسه بو کی چیچیلاس امان نیافته خورا جیویزانه.
ایتا پیسه کلاچ جه دور باموبو آقوز داره لچه بینیشته بو. اونه دومه جا ایتا پر جلاسته بو. مالوم نوبو چی بلایی اونا فوتورکسه بو. شایدام اینفر گیل گوده یا سنگ اندازه مرا بزه بو تا اونا فورانه جه خو سامان.
ری- که دانه، دور دورشر راشی یا پاستی. ده اونه دهانه جا لابیل فو ووستی. خوره خوره گه:
- کور خیاله آمون ناره !
ده هاچین واکف داره. گابه دوما چوم دوجه. گابه دومه جیر جلاسته چاقو چل لا فاندیره. خورا واپیچه. ده هاچین سگه مانه. ده رام نوکونه. ده پاک خو پالانه تاودا شونده کله! آخه چره نایه لاکیتاب!؟ خوره خوره داد زئن دره.
هاچین گورشا بون دره. ول بیگیفته داره.
- آگه بایه فادم والیسه!
خوره خوره گه.
خیالا شو داره. گه کی :
- آگه والیسه بختره. بازین منام اونا می کش والیسم. خورم. اونا هاچین ایجور اودوشم کی ده پاک ول بکشه. لانتی مانستن اونا واپیچم هاتو کی اونه داد بیرون بامو اونه پایانا واکونم .........
جه دور کوره که دانا پیدا به. نازه مرا آمون دوبو. ایجور چین چین کوتا دامنا والای دایی کی پاک رقصا دوبو. بیجارمرزه سر نازه مرا خو پایا نایی یو مویانا فادابو باده دس. برنجانه گوشه فاره سه یی تا اونه شانه سر. گیله کور پاک خرامان خرامان جه هویه نازه مرا، ره که دیلا ببرده بو. جه دور ره کا خیاله والیشتان دوبو.
ری کرا پرا گیفتان دوبو.
کلاچ قار قار کونان پر بکشه. چی چی نن ایدفایی همه تانی لالیکی داره جا ویریشتید. کره روف گوماره واشانه مئن آویرا بو بو. آب لاکون دکفتید آبه مئن. لانتی درازه ویریسه مانستن روخانه آبه مئن را دکفت. قورباقا روخانه کوله جا بجسته آبه مئن. گاب خو شه -کلا دورسینه بو. مانده واز و ولنگا دوبو. زلزله صدا ده نامویی.
ری کا هاچین شه بزه بو، خو تومانا هیستا گوده بو. پاک خیاله کی دیمیشته بو. کور جه دور برنجانه مئن، بیجار مرزانه سر خرامان آمون دوبو.
ری قاقا بو کورا فاندرستی!
- ایمرو مرا ترا دوبه!
خوره گه.
بازین تام بزه کوره کا ناز ده خو چومانه مرا.
کی کی ناره فارسه اونه دمه چک!

تمام
جولای 2007

دریای در خلسه مست - گیل آوایی

یکی از قصه های دلنشین مادربزرگ قصه ی عشق ماهیگیر به دختر دریایی بود و سرنوشتی که او را به زندگی رویایی کشانده بود اما هیچوقت تا به آخر ندانستیم که چه گذشت! امروز دریای در خلسه مست ِ من، رام و آرامی اش، به خیال کشاند مرا و قصه مادر بزرگ را از حافظه ی دور بیرون کشید. در طول ساحل می رفتم و مرور می کردم. قند در دلم با تداعی حال و هوای سالهای کودکی آب می شد!
روزگاریست! همین ساحل بود وُ همین دریا اما خشماگین و کف آلود با رفیقی راه می رفتم که می گفت وقتی که راه به هیچ جا نمی بری و در چمبره هزار درد ِ روزگار گیر افتاده ای، یکی از چیزهایی که ول کن نیست، خیالپردازی است. مخصوصا وقتی که خیال ِ یافتن گنجی خوش بحالت کند. و این را گفته بود وُ مردی را به نشانه ی انگشت اشاره کرد که با دستگاه فلزیاب، دنبال سکه یا انگشتر یا هر فلز قمیت داری که میان ماسه ها ممکن بود جا کرده باشد، می گشت . با خنده می گفت:
- این یارو هم حتما رویای یافتن یک گنج زیر ماسه ها خوش بحالش کرده است که در این هوای آشفته وجب به وجب ساحل را می کاود.
با خنده بلندی که به سرفه نیز افتاده بود ادامه داد:
- یکی بود وقتی پرسیدم که چرا چشمت همه اش دنبال یک چیزیست. جواب داده بود نگاه می کنم شاید طلایی چیزی در خیابان افتاده باشد!
یاد پیرمرد از همه جامانده ای تداعی ام شد که تا آخر عمر خواب گنج قاورن دید و آخرش هم در تنگدستی ی همه روزگارخویش، چشم از جهان فرو بست.
امروز دریا هم گویی خیال اش گرفته بود. مانند مستی که تلوتلو خوران راه برود و خوش خوشانش شود، لَوَندی می کرد و تلنگوری هم به ساحل می زد.
ماهیگیری بود که هروقت قلاب بر می گرفت و برسنگهای به روی هم تلمبارشده ساحل جا خوش می کرد، خیال می بافت و آرزوی گرفتن ماهی ای که در شکمش انگشتری از الماس برایش به همراه بیاورد.
اما امروز دریای یار و همنوای هر رزوه ام در خلسه بود وُ مست، دلبری می کرد. ولی من آن ماهیگیری نبودم که قلابی می داشتم و خوش خیالی صید ماهی ای که انگشترین الماس در شکم داشته باشد.
نمیدانم چرا یاد مادر بزرگ افتادم و قصه های همیشه دلچسب اش که همه ی ما را میخکوب به سکوت و گوش جان سپردن به نقلهای زمستانی و شبهای بی خوابی می کشاند.
مادر بزرگی که هزار و یک شب به گرد پای قصه های او نمی رسید و هزار رویا و خیال و فکر و روزگار ذهنی دلنشین در ما می آفرید.
چهارسال بیشتر نداشتم. ایوان خانه که درازایش برایم همیشه مثال زدنی بود، از حصیر و گلیم فرش شده بود و یک سر آن تلاری داشت و یک سر دیگرش پله ای می خورد به آشپزخانه و انباری و راهی نیز تا پشت خانه کشیده می شد. وسط ِ کنار ِ درونی ِ ایوان، فاصله ی بین دو اتاق پذیرایی، جای مادربزرگ بود که تشکچه ای داشت و متکایی و یک بقچه که همه چیز در آن یافت می شد بویژه خوردنیهای ما که فقط از دست مادر بزرگ خوشمزه و خواستنی می نمود.
هر روز مادر بزرگ بر روی همان تشکچه می نشست و به چشم انداز مقابلش که حیاط آب و جارو شده اش به باغی گسترده و سبز سینه می گشود، خیره می شد. کاسه ای آب کنارش با یک شانه ی چوبی که با آن گیسوان بلندش را شانه می کرد و به هنگام شانه کردن و نگاه هراز گاهی که در آینه که برابرش زانو زده و فقط چهره مادر بزرگ را می توانست در چارچوبش بنمایاند، محو تماشای باغ و حیاط خانه بود. شاید روزگار جوانی مرور می کرد و ما نمی دانستیم.
روزی نبود که مادربزرگ غرق تماشا و خیالهایش نشده باشد و ما نخوانده باشیم که:
-نانا نانا، انبارهِ جیر مورغانه نا، دس نزنی بیشمارده نا، آفتابه مرسی نانا، تو چره بترسیْ نانا(1) ....و او با لبخند مهربان هماره اش به بازیگوشی مان پاسخ ندهد.
حدفاصل مادربزرگ و حیاط ِ خانه، نرده چوبی کنار ایوان بود که روزهای بارانی وسیله بازی ما می شد و کتکهای گاه گاهی پدر که از دست ما بتنگ آمده بود از بس که ما می شکستیم و او درست می کرد. بالای ایوان هم نمای دلچسبی داشت. تیرکهای چوبی که از تنه درخت باغمان درست شده بود دراز دراز کشیده شده بود و در آنسوی تیرکها، نمای بام خانه بود با مُشته مُشته ساقه ی خشک شده ی برنج که فراوان خیره به آنها نگریسته و تجسم هزار شکل از جای جای آن ساخته بودم. مادر بزرگ نماد زندگی و گرمی خانه بود. ماتمی داشتیم وقتی مادر بزرگ جایی می رفت که یک یا چند روز طول می کشید.
روزهای زمستانی و خسته ازهیچ نکردن، که نه اجازه بازی در حیاط خانه بود و نه بیرون زدن با بچه های همسایه، اعجاز مادربزرگ بدادمان می رسید و سایه سار مهربانش که همه ما را دور خود جمع می کرد و داستانی از داستانهایی که خود می گفت برایمان در بقچه اش جمع کرده و از آنجا در می آورد و برایمان نقل می کند، انتخاب می کرد و با آب و تاب خاص خود شروع می کرد به گفتن:
روزی که دریا چون نازبالشی قایق ماهیگیر را بر خود گرفته بود و لالایی می خواند، ماهیگیر قلاب در آب افکنده و به آن چشم دوخته بود. منتظر بود که ماهی ای از راه برسد و طعمه ی قلاب، او را بفریباند و در دام بیاندازد. هوا گرم ، و آفتاب بی دریغ می تابید. ماهیگیر کلاه حصیری اش را جابجا می کرد و از قمقمه ی همراهش آب سردی که در آن بود سر می کشید. اما در ته دریا جاییکه هیچ آدمیزادی در آن گذرش نیست، شهری بسیار شکوهمند و زیبا بود که انسانهای آن نیم ماهی و نیم انسان بودند. در میان اینان دختری بازگوشی می کرد و از همه دل می برد به هیچ کس دل نمی باخت. هر وقت که دریا آشوبش نبود و رام و آرام خوش خوشانی می کرد، دختر دریایی به روی آب می آمد و زمین و آسمان را می کاوید. دنبال کسی می گشت که بتواند دل از او ببرد. در یکی از روزهای آفتابی و آرام، که دریا هم خوش بحالش بود، دختر دریایی، چشمش به قایق ماهیگیر افتاد که در فاصله ی تا چشم کار می کرد، قرار داشت. دختردریایی به چشم برهم نهادنی خود را به نزدیکی قایق ماهیگیر رساند. از کلاه ماهیگیر دلش گرفت. با خود گفت:
- چرا نمی گذارد که من او را ببینم
کمی این طرف و آن طرف رفت و باز دید که کلاه حصیری همه چهره ماهیگیر را در خودش گرفته و نه به کسی می دهد و نه کسی می تواند نگاه کند. به سرش زد که هر طور شده کلاه حصیری را که نمی گذاشت چهره ماهیگیر را ببیند، از سر راه بردارد.
به باد گفت:
- آهای....باد. کجایی؟
باد که در خلسه ی دریا حیران شده بود، جواب داد:
- من دارم خودم را پیدا می کنم.
دختر دریایی گفت:
- خودت را پیدا کنی!؟
باد گفت:
- آره که خودم را پیدا کنم . خودم ر ا بشناسم خودم را...
دختر دریایی چنان خنده ای کرد که دریا نزدیک بود خلسه اش تَرَک بردارد. پرسید:
- مگر گم شدی که می خواهی خودت را پیدا کنی؟
باد گفت:
- اینقدر اینجا و آنجا می روم و قرار نمی گیرم که از خودم دور شده ام . همه چیز و همه کس را می بینم و هرکس و هر چیز هم سر راهم قرار بگیرد از سر راهش می خواهم بردارم. امروز فکر کردم که بجای اینهمه همه کس و همه چیز را دیدن و دعوا کردن و طلبکار شدن از همه، کمی هم خودم را بشناسم به خودم برسم. هرچه هر چیز و هر کس را از نزدیک می بینم به همان نسبت هم از خودم دورم و خودم را نمی بینیم. حالا که نه ابری مانده و نه دریا هم سر خشم و شورش دارد، بهترین وقت است که خودم را پیدا کنم. خودم را ببینم.
دختر دریایی دید که باد به کله اش زده است و به دادش نمی رسد. نهنگی را که همیشه با او بازی می کرد، صدا زد.
- نهنگ کجایی؟
نهنگ به چشم برهم گذاشتنی کنار دختر دریایی آمد و پرسید:
- چی شده امروز همه چیز آرام و رام شده . دریا خواب شده. باد با آب شده. دختر دریایی بی تاب شده...
دختر دریایی با ناز همیشگی اش گفت:
- اگر تو هم جای من بودی بی تاب می شدی!
نهنگ گفت:
- حالا بگو چی شده شاید بیتاب نشدم.
دختر دریایی گفت:
- هیولایی روی آب در آن لکه ی سیاه که می بینی نشسته و هر چه می خواهم او را ببینم، کلاه حصیری نمی گذارد.
نهنگ خنده ای کرد و گفت
- این که کاری ندارد. الان هم لکه سیاه را به هم می ریزم و هم کلاه حصیری را پاره می کنم.....
تا دختردریایی بخواهد چیزی بگوید، نهنگ دم بزرگش را مانند یک تشت بزرگ که بخواهد بر سر کسی بکوبد، قایق را بر گرداند. کلاه حصیری از سر ماهیگیر افتاد. لی لی کنان از او دور شد. ماهیگیر قلاب را رها کرد، دست و پا زد تا غرق نشود.
دریا آینه شده بود. اسمان آبی رنگ خاکستری و دلگیر دریا را پاک کرده بود. دریا قشنگ و دلبرانه ناز می فروخت. ماهیگیر هر چه قدرت داشت شنا کرد و روی آب خودش را نگاه داشت اما لحظه ای رسید که قدرتی برایش نمانده بود. ماهیگیر از آن همه دست و پا زدن خسته شده بود. ناگهان از شنا کردن باز ایستاد و تن به هرچه باداباد داد.
درحالیکه نازبالش دریا از لالایی خواندن و نوازشش باز ایستاده بود، دهان باز کرد و ماهیگیر را در خود فرو برد. ماهیگیر چشمش را باز کرد. چشم بازکردن ماهیگیر همان وُ چشم در چشم دختردریایی گره خوردن همان. ماهیگیر یک دل نه صد دل عاشق دختر دریایی شده بود. آرزو کرد که کاش می توانست پیش از اینکه زنده بودن خود را به دریا دهد، یکبار دختردریایی را از آن خود کند.
دختر دریایی به ماهیگیر خیره شده بود. چشم بر هم نمی گذاشت. ماهیگیر همه آرزویش شده بود که دختر دریایی را در آغوش بگیرد. هر چه نفس داشت بکار برد. خود را به دختردریایی رساند. دختر دریایی و ماهیگیر دستها از هم گشوده همدیگر را در آغوش گرفتند.
همیشه قصه ی مادربزرگ به بخشی با حال و هوای آغوش و عشق و بوسه و عشقیدن می کشید، می دانستیم که خبری باید بشود و همین حس ما را وا میداشت که درلابلای نقل قصه ی مادر بزرگ، خداخدا کنیم که مادر بزرگ خوابش نگیرد و قصه به آخر برد. اما مادر بزرگ که خسته می شد از بیدار ماندن و ما نیز اعتراض مادر که باید ما بخوابیم، مادر بزرگ با حالتی که می رود سرجایش بخوابد، ادامه می داد:
ماهیگیر از خیال در آمد. نه از نهنگ خبری بود و نه دختر دریایی. خیال پردازی ماهیگیر باز غافلگیرش کرده بود و همه روزش را از دست داده بود. ماهیگیر با همان چند بچه ماهی(2) راه خانه گرفت.

تمام
.یکشنبه 14 دسامبر 2008
1- آوازی کودکانه بود که در سالهای کودکی می خواندیم و معنی آن چنین است: مادر بزرگ مادر بزرگ، زیر انباری تخم مرغ هست، دست نزنی که شمرده شده است، آفتابه ی مسی مادر بزرگ ، تو چرا ترسیدی مادر بزرگ
2- بچه ماهی منظور همان " کولی " است که ما گیلکها می گوییم.