۲۷ خرداد ۱۳۹۵

یادِ مادر - گیل آوایی

باز هم مستم می کند
عطر دامن تو وُ کودکانه هایم
زانوانِ تو وُ لالاییِ غریبانه ات
زیباترین سمفونیِ این سالهای من است
آه
هنوز با تو می گویم
تو نیستی
و ایوان خانه مان کز کرده است
بی اعتراض تو " دراسانه سر نینیش زای جان[1]"
حصیرها تا شده گوشه دیوار
پله های غمگین تا تلار[2] گویی
یک دنیا ردیف شده است دلگیر
گرَکهای[3] بافته ات آویز
کاغذِ چهل کچل بر ستون[4]
باران بند نیامده
چشمان من سیا ابران[5] را هم رو برده است
می بینی!؟
خانۀ بی تو
آمدن ندارد مادر
دیدن هم!
خاک را چه کنم!؟
تو در آغوش خاک
من در حسرت آغوش تو
دامانِ هر خاطره را سر نهاده ام دلتنگ ترازاندوهان نگاه تو
که لحظه ای بی من نیست!
.
یک توضیح:
در حال و هوای دیار بودم و سالهای دور... دور... خیلی دور! با این حال و هوا نوشتم و هم دلم خیلی گرفت و هم خیلی خندیدم! شاید تعجب کنید از اینکه با چنین نوشتنی چطور خندیدم! راستش تصور لحظه ای که هوای بارانی ماجرایی داشت وقتی روزهای متوالی می بارید، اسم چهل کچل را روی کاغذی می نوشتیم و بر ستون ایوان خانه می بستیم و با یک ترکه آنقدر می زدیم تا باران بند بیاید اما نوشتن اسم چهل کچل کارِ ساده ای نبود! بویژه اینکه اسم کچلهایی که می شناختیم می نوشتیم و معمولا از تعداد انگشتان یک دست بیشتر نمی شد و باید مانند آن بازی یک مرغ دارم دوتا تخم می کند چرا دو تا!!! می شد و گفتن اسم این یا آن و بحث اینکه اون که کچل نیست ........ ساعتها شاید مشغول می شدیم. این مشغول شدنمان هم در روز بارانی که اجازه نداشتیم برویم و بازی کنیم خودش داستانی بود!!! به هر حال هر چه هست همین است که گفتم.  به همین سادگی !




[1] روی پاگرد در ننشین بچه جان
[2] بخشی بالانشین داخل خانه بالاتر از ایوان تا زیر سقف
[3] گرَک به سبدِ بافته از ساقۀ برنج گفته می شود  که برای آویزان کردن هندوانه، کدو، خربزه، دیگهای گلی بر سقف یا رفِ ایوان در شمال ایران بویژه گیلان است
[4] یکی از باورهای عامیانه در گیلان بود که برای بند آمدن باران اسم چهل کچل را می نوشتند و بر ستون خانه یا تنۀ درخت در حیاط خانه می بستند و باچوب رویش می زدند تا باران بند بیاید!
[5] سیاابران=ابرهای سیاه، ابرهای بارانزای بویژه کوهستان است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر