۰۲ آبان ۱۳۹۲

خاطره ای از مادر، سادگی وُ صفا وُ پاکی ای که روحانیت با حکومت اسلامی آلوده اش کرد - گیل آوایی

از زمانی که یادم می آید یعنی از زمان کودکیِ تازه به راه افتادن بگیر تا سالهایی که بقول مادرم همیشه یادآوری ام می کرد : تو آنی که از یک مگس رنجه ای و امروز سالار سرپنجه ای، را با چهره ای مهربان و آرامبخش و صد البته با نازِ مادرانۀ به فرزند، می خواند، از آرامش و امیدواری و تحمل مادر خوشم می آمد. در بحرانی ترین لحظاتِ آن سالها که بتناسب سن و سالمان، بحرانها هم به همان شکل کودکانه بود یعنی از لباس نوروزانه یا مدرسه رفتن و دفتر و کتاب و غیره داشتن گرفته تا خانه ویرانی و مشکلاتِ بزرگ خانواده، آرامش مادر و حضور کوه وارِ او به  هنگام چنین بحرانهایی که می گفت: چاکوده به زای، هاتو نمانه! فاگیرم، هینم، من نمردم کی= درست می شود بچه جان، اینطور نمی ماند، می گیرم، می خرم، من نمرده ام که!، با چنین حال و هوایی بود که آرامش مادر چیز دیگری بود. وای اگر مادر اندوه داشت! تمام خانه انگار عزا داشت! نه کسی شوق بازی داشت نه کسی تحمل ساده ترین حرف و برخوردی حتی. آن زمانهای کودکی، یکی از کتک زدنهای مادرم، جاروکونه مرا زئن = با دسته جارو زدن، بود. آن هم اینطور بود که در دستی جارو گیلکی معروف به جارو رشتی( یک قسمت پهن و قسمت دیگر جمع شده مثل چوب) که مادر قسمت جمع شده در دست را به مشت می گرفت و با دست دیگر، دست مرا و هرچه سعی می کرد مرا بزند، من که دستم در دست مادر بود، دورِ مادر چرخ می زدم و می دویدم و او هم دورِ خودش با چرخ زدنم می چرخید آنقدر این کار ادامه می یافت که سرش گیج می رفت و همچنانکه دستم را در دستش محکم نگه می داشت، روی زمین، همان حیاط آب و جارو شدۀ خانه، می نشست و می خندید. چنان خنده ای که انگار همۀ خانه، ایوان، در پنجره ستون پرده گل، گمج تیان، باغ و درخت و پرنده و مرغ و خروس می خندند! نجوا وار می گفت: ده پیلا بوستی ازازیلا بویی = دیگر بزرگ شده ای، (ازازیل را فارسی نمی دانم اما باید چیزی مثل زرتخِ ترکی یا باد به گرد آدم نرسیدن باشد،معنی دهد!). یادآوری این ماجراها به دیدن یک عکس است که در اینترنت به آن برخورده ام و با این نوشته اینجا برای شما خوانندۀ گرامی گذاشته ام. چادر نماز، صفا و سادگی، مهربانی، شکوهِ بی همتای مادر در آن لحظات خواندن نماز، دنیایش را فراوان دوست داشته ام.  یکی از شوخی هایی که همیشه موثر بود و مادرم از خنده روده بُر می شد این بود که هنگام نماز خواندن برابرش می ایستادم و هر کاری که او می کرد ادایش را در می آوردم. از زمزمه کردنِ جملات عربی  بگیر تا الله اکبر را بلند تکرار کردن که هشدار به من بود تا دست از در آوردنِ ادایش بردارم. و بلند و آهسته  و خشمگین گفتنِ الله اکبرهم به تحمل  او بستگی داشت و سماجت من اینکه تا کجا تاب بیاورم و ادایش را در بیاورم. عصبانیتِ گفتنِ این الله اکبر هم از سوی مادر، کم کم تغییر می کرد و آخرش با خنده نمازش را قطع می کرد و می نشست با خنده اما چنان تسلیم طلبانه از من می خواست که بگذارم نمازش را تمام کند که خرم می کرد و کنار می کشیدم اما وقتی شوخی ام بیشتر گل می کرد کار به تهدید می کشید و تهدیدش هم این بود که از آشپزی و غذا پذا خبری نخواهد بود! خلاصه کار به پند و اندرز و گناه و گره خوردن کار و چه و چه می کشید تا به ناز دادن و خواهش و تمنا که دست از سرش بردارم! راستی امروزه پس از این سالها، آیا از آن صفا و سادگی و صمیمیت باورهای مادرهامان خبری هست!؟ چه بلایی به سر آن همه صفا و مهربانی و صمیمت مادران آمده است. امروزه وقتی چشمم به مادر ستار می افتد، وقتی چشمم به مادر سهراب می افتد وقتی چشمم به مادران انتظار که هر آدینه به خاورانهای میهنم می روند، می افتد وقتی فکر می کنم که با همان دین مادرم شلاق بر پیکر فرزندان میهنم می خورد، وقتی آیه های همان دینِ مادرم پیش درآمد اعدامها آن هم فله ای، در میدانهای شهر، می شود وقتی ..........................
چه شد!؟ ویرانی و فقر و اعتیاد و بیکاری و بی آیندگی و بی پناهی بسیارانی از جنس همان مادران با آن صفا و سادگی و مهربانی، یک طرف، آلوده شدن و حتی به زشت ترین شکل در آوردن همان باور و صفا و پاکیِ مادرانمان طرف دیگر، چه کسی پاسخگوست!؟ روحانیت چرا دین و باور و سادگی و صفا و پاکی مادرانمان را چنین به پلیدی آلوده است!؟ آن دین کاری به کسی نداشت. آن دین مردم آزار نبود. آن دین کسی را حکم نمی کرد آن دین......................
چرا!؟

چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۲ - ۲۳ اکتبر ۲۰۱۳

۰۱ آبان ۱۳۹۲

روزی تاسیانه در هلند- خاکی که در آن وطن کرده ام - گیل آوایی

داشتم کنار رودخانه راین از باریکه راهی که در عکس می بینید می رفتم و خیال مرا به دیار برد. شعری زمزمه وار می گفتم و های و هویی با خود داشتم. کاغذ و مدادی نداشتم! همینطور اینقدر آن را تکرار کردم تا بخانه رسیدم. حال و هوای گیلکانه ای داشتم و یکی می زدم سرِ غربت یکی می زدم بر سر این روزگار! این غربت خیلی طولانی شده! خیلی!!!!


خاکِ در غربت من، عطرِ بیجارانم آر
یادِ کوچصفهان وُ آستانه، لاجانم آر

لنگرود، رودسر وُ کومله، قاسم آباد
یادِ دهشال وُ کیاسر، گلِ نارانم آر

کاش بودت خبر از لشته  نشا، خوشکه بیجار
یادِ یارانِ من از انزلی جانانم آر

آبکنار نیست چرا آه ضیابر، ماسال!
چه کنم سوما سرا، فومن وُ رودخانم آر

رشتِ من کو، چه شد آن کودکی ام، ای بیداد
ذره ای خاطره از ساغریسازانم آر

شهرِ در غربتِ من، دل زفغان شد آوار
لختی از منجیل وُ رودبار وُ سراوانم آر

سنگرم آر وُ شاقاجی، کمی از رشت آباد
یا خُمام، چوکام وُ پیربازارِ گیلانم آر

املشم کو!؟ چه شود گر که بیاری ام باز

جنگل و گالِش وُ آوازِ امیرانم آر

آه حسن رود چه شد دکۀ طالب آباد
غازیان، یا که میان پوشته وُ باغانم آر

لولِمان کو، خبرم نیست زگروازده، وای
مهربانی ز سپیدرودِ خروشانم آر

گرچه مامن شده ای دورم از آن قوم بلا
لیکن ای غربت من یادی زلوشانم آر

کرده ام یادِ اسالم، ره خلخال، ای داد
جانم از خطبه سرا، آلوچه دارانم آر

نیست اینجا خبر از زمزمۀ یار وُ دیار
من بجان آمده ام، شعرِ خروسخوانم آر

باده مستی ندهد، موسیوی من اینجا نیست
عرقِ کشمش وُ هم پاییِ وارطانم آر

دل به تنگ آمده زین غربت بی حرمت، وای
آستارا، هشپر وُ ماسوله زایرانم آر 
.
 در این سروده غیر از بیجار که در زبان گیلکی به شالیزار گفته می شودو ساغریسازان که اسم محلی قدیمی در رشت است،  بیشتر از اسم شهرهای گیلان جانم استفاده کرده ام.

۱۶ مهر ۱۳۹۲

ترانه زیبای گیلکی با برگردانِ فارسی: آخ می جانه یاری دوکوده بو قبایه گالشی

آخ می جونه یاری دوکوده بو قبای گاله شی
امه ره بیجار بومه بو زحمت بکشی
می چرچرانه
ایمشو شیمی خونه ور شیرینی خورانه
ده گوته من نم شو خوته من نم
افتوبه اُو سنگینه جور گیته من نم

چندی می پوس وا بکنم ای پَرتقاله
چندی نیگه وا بوکونم بلدی براره
بلدی برار ناکوده بو می دیله کاره
ایمرو نشاست وا بوکونیم فرده دو واره
می چینی کاسای
قوربان بشم لاکوی تی چار به راسای
می چینی قوری
تازه یارام هاگیته بو تی چشمه کوری
ده گوته من نم
شو خوته من نم
آفتو وه او سنگینه
جور گیته من نم
فارسی
آخ یارجانِ من لباس گالشی پوشیده
شالیزار برای زحمت کشیدن ما آمده
خوشخوشانِ ماست
امشب خانۀ شما شیرینی خوران است
دیگر نمی توانم بگویم دیگر نمی توانم بخوابم
آبِ آفتابه سنگین است نمی توانم بلند کنم
چقدر باید پرتقال پوست بکنم
چقدر باید به برادری که می داند، نگاه کنم
امروز باید نشاء کنیم فردا دوباره( دوباره به معنی کارِ پس از نشاء در شالیزار یعنی چنگ زدن بین بوته های برنج و هوا دادنِ به ریشه هایش است)
کاسۀ چینیِ من
قربان دختر بروم که در راه ایستاده
قوریِ چینیِ من
یارِ تازه هم به کوری چشمت گرفته بود
دیگر نمی توانم بگویم
دیگر نمی توانم بخوابم
آبِ آفتابه سنگین است نمی توانم بلندکنم

گیلغزل با برگردانِ فارسی: بی وطن میدان دکفته خالی میدان تا آکه - گیل آوایی


بی وطن میدان دکفته خالی میدان تا آکه
ابره پوشت ماه دیل بترکه بی خوروسخوان تا آکه

تا آکه جنگل واسوجه بی ایتا سرپور بدوش
سر بچاه بردن دمردن ونگ و نالان تا آکه

باغه دیل واهیلا بو بسکی بیده پیسه کلاچ
بولبولانه بال دوسته، ارسو واران تا آکه

وامرازه بی پهلوانی بون یالانچی پهـلوان
پاله وانی تو ویریز، با شونده زاران تا اکه

روزگاره بی کسی من واستی یاری داب گودن
کس کسا بیگانه بوستن سر به داران تا آکه

وسته ده های آیو نـاله بیخودی فردا کودن
گورشه کاید پئرو ماران ویشتا زاکان تا اکه

آی شومایـان کی دبـاختید هستو نیست دارو ندار
وخته ده میدان دکفتن شومه کاران تا اکه

گیل آوایی بی کولوشکن جنگله بی دار و خال
غوربته مئن های جوخوفتن یاده یاران تا آکه
فارسی
بی وطن به میدان آمده است، میدانِ خلی تا کی
پشت ابر دلِ ماه بترکد بی خروسخوان تا کی
تا کی جنگل بی تاب بسوزد بدون یک تفنگ بر دوش
سر به چاه بردن غرق شدن گریه و ناله تا کی
دلِ باغ ترکید از بس کلاغ دیده است
بالِ بلبل بسته باران اشک تا کی
به آدمی نمی آید بدون پهلوان، ادا درآرِ پهلوان بودن( پهلوان دروغی بودن)
خودت پهلوانی برخیز با علفهای گندِ هرز تا کی
در روزگار بی کسی باید کمک دادنِ به هم رسم کرد
بیگانه بودنِ با یکدیگر، سربه دارها تا کی
بس است آه و ناله بیهوده فردا کردن
داغ شده اند پدر و مادران فرزندان گرسنه تا کی
ای شما ها که هست و نیست، دار و ندار را باخته اید
وقت به میدان آمدن است کارهای شوم تا کی
گیل آوایی به یار و غار، جنگلِ بی درخت و شاخه
در غربت پنهان شدن، یادِ یاران تا کی